d> آن چه در خاکسپاری بزرگ خاندان گذشت :: دنـیای یک انـسان چپ دست تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
اگر نمیدانی از من بپرس ، اگر قبول نداری با من بحث کن ، اما هیچ وقت در مورد من یک طرفه قضاوت نکن


سلام 

بزارید از اول بگم ،  دیروز ساعت ۸:۳۰ صبح خاله م زنگ زد که پدرشوهرم فوت کرد امروز تو یکی از بیمارستان های تهران ، فردا خاکسپاری هست ، همه تعحب کردیم چرا این موقع صبح زنگ زده ؟! گذاشتیم پای غمگین بودن و صبحانه خوردیم من میخواستم آرایشگاه برم و با مادرم از خونه خارج شدم اون رفت خونه خواهرم من آرایشگاه ، برادرمم دنبال کارای ماشینش بود و پدرم هم رفت ختم یکی از دوستای قدیمیش ، تو راه یه مود عجیب دیدم یه پسر شلوار خمره ای پوشیده بود حالا اون به کنار قیافه گرفتنشو کجای دلم باید میزاشتم ، رفتم آرایشگاه نسرین گفت ۱۷:۳۰ بیا الان میخوام برم وقت ناهار ، دست از پا دراز برگشتم خونه کسی نبود داشتم ناهار میخوردم که مادرم اومد و نشست ناهارشو خورد بعد من ساعت ۱۷ از خونه زدم بیرون ۱۷:۴۵رسیدم آرایشگاه  موهامو کوتاه کردمو اصلاح و ابرو انجام دادم برگشتم خونه دوش گرفتم و کارای بعد از حموم انجام دادم و خوابیدم ، صبح ساعت ۸:۳۰ مادرم بیدارم کرد غمش یادم بود ، باورم نمیشد نازنین مرد زحمت کش الان مثل یک هدیه پاپیون زده شده بود که هدیه به خاک بشه همگی صبحان خوردیم برادرم گفت من با دوستم میام داشتیم حاضر میشدیم که خواهرم زنگ زد که ما حاضریم شما چطور ؟ ما هم گفتیم حاضریم ، بابام گفت من با اتوبوس میام گفتم آره حاضریم گفت پس بیاین پایین مادرم اصرار رو اصرار که پوتین بپوش گفتم مادر من اونجا محل فکر ، جای قر و فر نیست که ولی از آن جا که محضر جانان ارادت خاصی دارم قبول کردم پوتینامو بیرون آوردم و پام کردم میخواستم زیپ شو بالا بکشم سگک و چرم دور ساق پا کنده شد و به مادرم گفتم گفت پس ساده هاتو بپوش منم پوشیدمو اومد بیرون و در و قفل کردیم از پله ها رفتم پایین گفتم اوه اوه الان کاسه کوزه ها رو سر من خالی می کنند که تو داشتی قر و فرت رو درست می کردی زود پریدم بیرون سوار ماشین شدم و داشتم سلام علیک می کردم مادرم هم اومد بیرون و در ساختمونو قفل کرد و اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم طرف مسجد حوالی مسجد سوزن مینداختی زمین نمیومد آخه خدابیامرز محبوب بود خیلی من جمله من خدمت شون ارادت داشتیم چه خودشون چه خانواده محترم شون کم نبودند مثل ما ، ماشین رو پارک کردیم رفتیم طرف مسجد بین سیاهی ها یکی از شوهر خاله هامو دیدیم و گفتیم خاله کجاست ؟ گفت تو ماشین اونا هم ما رو دیدن  و اومدن پایین و همو دیدیم این میان خیلی ها رو دیدم و رفتم سلام و علیک کردم اما خانواده خدا بیامرز رو ندیدم ساعت حدود ۱۰:۴۰ دقیقه آمبولانس رسید و سیاهی شکاف خورد ، آمبولانس وارد حیاط مسجد شد و خدابیامرز و آوردن پایین و نماز میت خوندیم و اون بنده خدا رو گذاشتن تو ماشین و منم هی آشنا و‌ فامیل میدیدم و سلام و علیک می کرم کم کم پسرای خدا ببامرز و دیدم کاملأ منطقی و معقول به نظر می رسیدند انگار از پیش آمادگی شو داشتند آخه این بنده خدا مدت ها رو تخت بود چند روز آی سی یو بود و دکتر گفته بود ببرینش خونه دیروز ساعت ۸ صبح حالش بد شده بوده بردنش بیمارستان ولی نشد که بمونه یه روز هم فاصله انداختن تا کاراشو جور کنند حاج آقا مدام پشت میکروفون از قول خانواده متوفی می گفت اتوبوس گرفتند هر کی وسیله نداره با اتوبوس بیاد هر کی هم وسیله شخصی داره با وسیله شخصی خودش بیاد شاید ۵ بار این جمله رو گفت راه بندان عجیبی راه افتاده بود اما خب جمعیت هم زیاد بود تا چشم کار می کرد پیر و جوان مشکی پوش به چشم میخورد رفتیم سوار ماشین شدیم هنوز از مسجد دور نشده بودیم که کنار ماشین دختر خدابیامرز پشت چراغ قرمز ایستادیم با سر سلام علیک و تسلیت گفتیم داشتم به ثانیه شمار نگاه می کردم که دیدم پسرش ( نوه خدابیامرز ) از پشت فرمون پیاده شد و رفت عقب نشست حالش بد بود صورتش خیس اشک بود همسرش جلو نشست حالم منقلب شد شاید اولین باری بود که می دیدم یه مرد گریه می کنه راه افتادیم و افتادیم تو اتوبان ، خب اتوبان است و ترافیک ماشین دنده سنگین هاش طبق معمول غر غر کردیم تا رسیدیم امام زاده به سمت آرامگاه خانوادگی شون نمیدونم اونا از کدوم طرف رفته بودند زودتر از ما رسیده بودند ما پیاده شدیم در آمبولانس رو باز کردند و صلوات فرستادیم و به عزت شرف لاالاالله می گفتیم تا رسیدیم به مقبره خدابیامرز باز هم آشنا و دوست و فامیل ولی خدا رو شکر خبری از رو بوسی نبود ، انقدر شلوغ بود ما نتونستیم جلو بریم و خیلییییییی دور تر از قبر ایستادیم دنبال مسیری بودم که کمی جلوتر بریم اما راهی پیدا نکردم یه دفعه متوجه پچ پچ دو خانم شدم سرمو چرخوندم دیدم یه خانم حدودأ ۵۳ ساله کنار قبر یه پسر متولد ۶۸ ایستاده و یه مردی هم اون طرف داره سعی می کنه با دستمال گل های خشک شده خاک رو تمیز کنه مادر ظاهرش خوب بود ولی معلوم بود از درون داغون ۶ ماه بود فوت کرده بود میون صحبت هاش با اون یکی خانم فهمیدم از این ویروس جدیدها که از کربلا اومده بود گرفته بوده یه روز از زور سر درد حالش بد میشه .... که مداح میکروفون رو گرفت حواسم رفت به اون ولی فکرم پیش اون خانم بود برگشتم بهش نگاه کردم گفت از ماه رمضون درگیر بودیم جالبیش اینجاست که دیروز بیستم تولدش بوده .

ولی انصافأ مداح نمره ش ۲۰ بود چنان سوزناک می خوند جیگرم خون شد آی سوزناک آی سوزناک ، جوری که داشتم واسه مردن بابام گریه می کردم اما خبری از شیون نبود بابا بنده خدا مریض بود این اواخر سطح هوشیاریش پایین بود ، معده ش رو سوراخ کرده بودند غذا میخورد اصلأ یه وضعی بود حالا این فی مابین یه پسره گیر داده آب معدنی بردارم نمیخوام شاید سه بار تعارف کرد  ، من خرما دوست ندارم نمیدونم ساعت چند کار تدفین تموم شد و طبق رسم مداح از آقایون خواست کنار برن تا خانم ها سر مزار برای قرائت فاتحه حاضر بشن مرد و زن ها قاطی شدند جمیعت زیاد بود به مادرم گفتم تو نمیای ؟ گفت تو برو جلو ، رفتم سر مزار چه عکسی ازش گذاشته بودند جالبیش اینجا بود که نگاهش به من بود فاتحه خوندم که برگردم پیش مادرم دیدم مادرم و خواهرم دارند میان من عادت ندارم کنار قبر بشینم دوباره دست رو ترمه خاک زدم و فاتحه خوندم بعد مداح بالای پنج بار گفت تالار فلان به آدرس فلان بیاین ، دخترکوچیکش ما رو دید گفت حتمأ بیاین ها ما هم گفتیم باشه جلوتر دختر بزرگشو دیدیم که داشت با یه آقایی صحبت می کرد و جمله ای گفت که منو به فکرا واداشت ، هر چی که خدا صلاح بدون ، اینم مصلحت پدرم بود البته خب اون مذهبی بود خانم جلسه ای بود برای من جمله ش سنگین بود ، چه جوری میشه پدرت رو تازه تو خاک گذاشتند بگی مصلحت این بود ، چند سال دیگه من میخوام تا به این طرز فکر برسم ؟ تو همین فکرا بودم که رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم تالار ، تالار زیبایی بود اولین بار بود اون تالار می رفتم جااااااااااااا نبود بشینیم داشتیم چشم می چرخوندیم میزخالی پیدا کنیم  همه پر بود الی صندلی هایی که پر نبود یکی از گارسون ها به مادرم گفت خانم شما چند نفرین ما هم گفتیم ۴ نفر من و مادرمو خواهرمو خاله م یه میز که چند نفر نشسته بودند نشون داد و رفتیم نشستیم من اون خانم ها رو نمی شناختم و راضی نبودم خواهرم گفت من میرم دستامو بشورم منم دنبالش رفتم انصافأ تو دستشویی هم شانس نداشتیم طبق معمول یکی خراب بود و چهارتای دیگه سالم بود که از گفت و گو ها فهمیدم از این حرفای من پیر نیستم و تو برو گفتم اوه اوه بزار من دستمو بشورم برم بابا خب برو دیگه حالا همشون هم بالای ۶۵ سال بودنا دستمو شستم از پله ها رفتم بالا رسیدم سالن دیدم نسکافه آوردند یه دستمال کشیدمو صندلی کنار مادرم نشستم ، آقا همین که نشستیم دختر رو به رویی رفت تو نخ ما اینو از نگاه های کش دار و لبخندهاش فهمیدم اما یه خط درمیون جواب لیخند هاشو‌ میدادم فنجون رو بردم بالا که دیدم خواهرم هم اومد و یکی از خانم ها گفت برفی که سال ۶۳ اومد دیگه تکرار نشد اون موقع خواهرم فوت کرده بود حالم دگرگون شده بود چطور با اون طوفانی که سرش اومده بود از برف سال ۶۳ به خوبی یاد می کرد!!!!! ناخودآکاه وسط حرف شون پریدمو گفتم خدا رحمت شون کنه فهمید که حرفش درست نبود خواست جمعش کنه گفت خواهرم خیلی مهربون بود و فلان و بیسار ولی دیگه حرفشو زده بود کم کم فنجون ها رو جمع می کردند که خاله م اومد دور میزها که همه پذیرایی شدند که همه پذیرایی شده بودند بعد سالادها رو آوردند سالاد فصل و کاهو بشقاب ها رو باز کردیمو داشتیم سالاد میخوردیم گفتند مردونه جا نیست آقایون میخوان بیان زنونه پشت سر من ۷-۸ تا صندلی که روش نوشته بودند سرویس ندارد بود مردا اومدند نشستد  پلو بعد مرغ رو آوردند خوردیم و مجددأ عرض تسلیت به خانواده عزادار جلوی در و اومدیم خونه 

Maryam ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۸ ۶ ۳ ۱۰۱۵

نظرات (۶)

  • Unknown 96
    پنجشنبه ۲۱ دی ۹۶ , ۲۲:۳۹
    خدارحمتشون کنه
    • author avatar
      Maryam
      ۲۱ دی ۹۶، ۲۲:۴۹
      سلامت باشید ، خدا رفتگان شما رو هم ببامرزه ، خوندی ؟‌
  • Unknown 96
    پنجشنبه ۲۱ دی ۹۶ , ۲۲:۵۱
    بله خوندم
    به عنوان خاطره نویسی خوبه میتونید خاطره بنویسید
    • author avatar
      Maryam
      ۲۲ دی ۹۶، ۱۲:۴۰
      ممنون 
  • سید.ق.م
    جمعه ۲۲ دی ۹۶ , ۱۴:۳۹
    فعلا نخوندمش اما باید جذاب باشه
    چرا خود پست مربوطه قسمت نظراتش بسته س؟
    بالاییو رمزشو میدی یا نه؟
    • author avatar
      Maryam
      ۲۲ دی ۹۶، ۱۴:۴۶
      :-)))
      نمیدونم والا :-((( 
      باید یه چیزایی بهش اضافه کنم که رمز نخواد 
  • سید.ق.م
    جمعه ۲۲ دی ۹۶ , ۱۷:۱۲
    سلام
    خمره ای؟ هههههههه

    از کجا فهمیدی که 53 ساله میخوره؟ هههههه
    زیاد رند نیستش خو ههههههه

    خیلیم خوب گفته، آدم باید حقیقتو بپذیره و آروم باشه...
    آدم نباید که همش کولی بازی در بیاره که بگن خیلی دردش زیاده!
    مثه یه انسان متمدن برای دلتنگیات گریه میکنی تموم شد...

    زرشک پلو با مرغ با مخلفات میخوام[غصه خوردن شدید]
    • author avatar
      Maryam
      ۲۲ دی ۹۶، ۱۷:۱۵
      سلام 
      آره خوش خنده 
      والا راسیتشو که بخوای سن که حدس می زنم میخوره به هدف 
      نمیدونم چرا تعجب کردم ، آخه یه جوری از اون برف تعریف کرد که انگار نه انگار تو اون برفا خواهرشو دفن کرده ، صحبت از کولی بازی نیست صحبت از خاطره تلخ 
      آخی 
  • جناب دچار
    شنبه ۲۳ دی ۹۶ , ۱۳:۱۲
    خب! تموم شد؟ :)
    • author avatar
      Maryam
      ۲۳ دی ۹۶، ۱۷:۱۸
      یه جورایی 
  • جناب دچار
    شنبه ۲۳ دی ۹۶ , ۱۸:۱۱
    خواستگاری کوش پس؟!
    • author avatar
      Maryam
      ۲۳ دی ۹۶، ۱۹:۲۰
      حذفش کردم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

سلام
اینجا می خوانی آنچه که برای خودم نمی پسندم ، میل به پذیرش و تائید ندارم ، می نویسم تا گفته باشم
اینجا نتیجه درگیری های ذهنی منه