בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

طبقه بندی موضوعی

شب زنده داری خیال


چند صباحیست که به آینه خیره می مانم و پا به دنیایی میگذارم که کوچه به کوچه اش ، خیابان به خیابانش تموم ساکناش رهگذراش به جای بوی ادکلن های تند بوی عشق میدن ، لب های هیچ دختر بچه ای از لبخند بانمک تهی نیست ، هیچ پیرزنی که پیراهن نارنجی با موهای رنگ شنی به چهار میخ پچ پچ های آدم ها کشیده نمی شود ، آبی دریا هنوز هم ماهیت خودش را دارد قوطی و بسته های نواربهداشتی و پوشک فسقلی ، بطری نوشابه صحنه ای ست به دور از واقعیت خیالیه من ، چوب همان چوب است هیچ نردبونی از جنس آدم نیست ، کف خیابان هایش پوست موز نیست که زیر پایشان سر بخورند به حساب حقیقی ها زیر پایشان ناخودآگاه خالی شود ، تو دنیای من باید بپذیری که به تعداد تک تک آدم ها افکار و عقاید وجود داره و باید برای دوست داشتن گاهی خط شکنی کنی و به عشقشون مبتلا شی و دوستشون داشته باشی حتی با وجود فرسنگ ها اختلاف عقیده و نظر ، پسرکی هر شب تو بارون زیر چراغ برق خیابون سر از پنجره راننده بیرون می آورد و دخترکی از ماشین نیم خیز بیرون می آید و نگاه زیبایشان زیبایی دو چندانی به سمفونی باد و بارون و ناودون خونه های اون کوچه میده و ناگهان پسرک خیره به دخترک نگاه می کند و فریاد می کشد داغتو نبینم عشقمممممم و دخترک روسری اش را درست می کندو لبخند زنان سعی می کند او را متقاعد کند که زشت است بیا بریم و این شب شیک و رویایی مرا به نوشیدن یک چای گرم از پشت حریر شیشه ها دعوت می کند و چای را فراموش می کنم از بس غرق دعا برای جاودانگی این عشق اکسیری شده ام ، تو دنیای من می توانی هر زمانی که دوست داشتی به پارک بروی و ورزش کنی حتی ماراتن کسی به تو نیم نگاهی هم نمی کند ، خونه هاشون نقلی و در های رو به کوچه شون دیوار و حصار نداره تا سال های سال هم به خانه ات نروی همه چیز مثل رویاهای شیرین و پریشونی که در سال های باقی مانده عمرت خواهی دید دست نخورده مونده ، می توانی به یک کافه باکلاس بروی و پاتکی بر فنجون قهوه ت بزنی و صندلی را عقب بکشی و بدون توجه به نگاه مردم خارج شوی و کوله ات را بر دوش و کلاهت را بر سر بکشی به صدای سوت بینی ات گوش بدهی و تا پاسی از شب ، شب گردی کنی بدون آرزوی هیچ توقف زمانی برای رهایی و خیره نشدن از قاب پنجره ، به پر و بال هیچ پرنده ای آرزوی یک لونه ی گرم و امن برای جوجوهایش تو سرمای زمستون سنجاق قفلی نیست ، همه شاد هستند و به مرگ قطره های بارون پشت برف پاک کن هایشان در سکوت می اندیشند و آرامش را نفس می کشند ، آینه جزء تنه محدودیت های خیالات من چرا که باور دارم انسان ها بوم نقاشی خدا هستند و خدا نقاش ماهری است و همه ملکه و شاهزاده ی زیبای هستی هستند ، دختر بچه ای با موهای گندمی اش از کنارت رد می شود و تو آرزوی خوردن کفش های قرمز کوچکش را می کنی و زیر لب می گویی مگه داریم ؟ مگه میشه انقدر یه آدم انقدر ناز و کمی آن طرف تر روسری اش را در می آورد و دوباره سرش می کند و تو میان بسته شدن چشم هایت از شعف و خنده سعی می کنی تصاویر زیبایی از این منظره در چشمانت ذخیره کنی ، تو خیال من هیچکسی جلوی نارفیق سر به سجده نمی گذارد چرا که آدم هاش همدل و مهربون هستند و دنیاشون به پاکی دریاشونه و بر عکس حقیقت که دل ها از هم دور ، کینه و نفرت فاصله اش از زمین تا قرص ماه ، برای آدماش آرزو معنا نداره اونا آرزوهاشونو تو حقیقت زندگی می کننداما صدای ممتد یک بوق ماشین زیر پنجره اتاقم روح آزاد مرا به شاخه های درخت حقیقی می آویزد و یک تصادف عجیبی بین خیال و آینه ی پیش رویم اتفاق می افتد 

این ها دنیای من در این دنیای حقیقی ست ، اگر میخواهی از من بدانی ، حالا بدان سبک زندگی من چنین است 

 اگر واژه ی " خیالی " رو به کار بردم به خاطر این بود که شاید برای شما دوستای نازنینم دور از دسترس باشه اما من دور از دسترس ها رو زندگی می کنم 


تبرئه

سلام دوستان عزیزم

چند سال پیش زیاد ریزبینانه به مسائل نگاه نمی کردم و هر کسی هر چیزی می گفت قبول می کردم ولی دو سالی هست که جلو مغزم فیلتر گذاشتم و اجازه ورود هر واژه یا کلمه ای رو نمیدم 

درست صحنه هاش یادمه سال ۹۱ که زنی کنار جاده هم آغوش مرگ بود مانتوی طوسی با خط های سفید جلو بسته به تن داشت و موهای بلند بور و ترافیکی که ایجاد شده بود مردی نزدیک او شد به ظاهر خواست کماندوگری کند او را بلند کرد و به این سو و آن سو خلاف جسم بی روحش می برد من گفتمتقدیرش این بوده که در این نقطه و در روز ۱۳ بدر از دنیا برود و همه فامیل و اطرافیانش را در سوگ خود فرو ببرد اما دو سالی هست که کلمه " تقدیر " ، "سرنوشت " پشت دیوارهای بلند مغزم برگه ورود نمی گیرد ، مگر آدمی بنده ی عقلش نیست ؟ پس این دو واژه ی دست ساز کار کیست ؟ اگر قرار بود که بر اساس این دو واژه ی ناملموس زندگی کنیم پس چرا عقل داریم ؟ مثلا من از رنجر و تاب بزرگ می ترسم پس سوار نمی شوم ، چرا ؟ چون میدونم سکته می زنم ، چه کسی اجازه سوار شدن نمی دهد ؟ عقل من نه تقدیر من نه سرنوشت من ، زندگی بر اساس این واژه های ناملموس نمی گردد 

شما ساعت ۵ عصر با یک فرد جنتلمن در رستوران فلان قرار دارید آیا در سرنوشت شما این قرار از پیش ثبت شده بوده ؟ یعنی ما مدیر برنامه داریم ؟ 

زنی در تصادف فوت کرد ، چرا ؟ چون فکر کرده این جا دریاست ، ما عادت داریم برای گند کاری هامون دنبال کسی باشیم که مقصرش کنیم ، از شرکت اخراج می شویم از آبدارچی و معاون و انبادار و .... خورده می گیریم ، اینجا صحبتی از تقدیر و سرنوشت به میان نمیاریم ، من بی عرضه بودم یا من لیاقت این منسب رو نداشتم نمی گیم عوضش پاچه همو مثل گیریتدین می گیریم ، اگر شاه کلید افکار مردم دست من بود قطعا این دو واژه رو از ذهنشون پاک می کردم و اون ها رو به زندگی به سبک شاه پریون دعوت می کردم ، چیه این واژه ها آخه مثل بزاق دهان تا آخر عمر مردم ورد زبونشونه ، اگر یک بحثی بیندازیم بین طرفداران این دو واژه و ازشون بپرسیم چه کسی باعث شد زنان و مردانی porn star شوند پاسخی ندارند و فوری می روند سر اینکه خب اونا فرهنگشون اینه ، اونا شرف ندارند اونا فلان و هزارتا فحش منشوری دیگه خلاصه میندازنت در دستگاه آبلیمو گیری و حسابی فرتان می دهند و روانه منزلتان می کنند ، دوربین را کمی آن طرف تر ببریم گرسنگیو مرگ و میر ناشی از آن در آفریقا تقصیر کیست ؟ آیا تقدیر همه آن ها مرگ ناشی از غذا و آب ؟ اگر این طوره پس چرا هر کسی به یه طریقی می میره ؟ یکی با سرطان ، یکی سقوط هواپیما  ، یکی مرگ ناشی از مشروبات الکلی ،...

یعنی تقدیر حال و حوصله ترتیب دادن مرگ با انواع و اقسام مختلف رو برای آفریقایی ها نداشته ؟ خدا عقل به ما داده و راضی که ازش استفاده کنه اینکه بشر علاقه ای به استفاده از آن نداره مقصر خدا نیست ، ساعت ۸:۳۰ صبح با هزاران قر تو کمر تو هپروت دنبال در دستشویی خب معلوم که اخراج میشی 

خدا وقتی به انسان عقل و هوش داد و ازش استفاده کرد و ساعت کوکی رو ساخت اینکه شما ازش استفاده نمی کنی اون دیگه بحثش جداست خیلی از همکارها هستند که سالیان سال دارند تو اون شرکت کار می کنند اونا تقدیرشون بازنشستگی در اون منسبی که دارند ولی شما نه !!!! عجب ، شما با تکنولوژی دوست باش ببین چطوری کارات رو روال میفته !!!! من یکی از ترس هام ترن هوایی یه مرد جلو نشسته بود ۳۰ سال اینطورا داشت سیگار به لب انواع ابراز لطف ها اعم از گل خوردم رو جلو ما به خودش می کرد و تمنا که خاموش کن تو رو حضرت عباس خاموش کن و.... مگه نمیگن مرد دوست نداره جلو زن ضایع شه پس برای چی می ری بالا مفنگی ؟!!!! جدا از این قلبت دنبال راه حلقومت باشه بیاد بیرون هوا بخوره !!!!!!! یا بشین حالتو ببر یا وایستا پایین مثل من به سکته کردن ملت بخند ، پای کارات وایستا دنبال مقصر نه تو آینه نه هیچ جای دیگه نباش خودتی که گند میزنی !!!! یک هفته هر اتفاقی که افتاد رو موشکافانه بهش فکر کن اصلا هم کاری به اون دو تا واژه نداشته باش ببین چطور میشه ؟ من واژه ای رو می پذیرم که بتونم در ارتباط با باورش دو خط ینویسم 


دوئل احساسی

یه وقتایی تو خلوت خودت زیر یه آوار به خاک و خون کشیده میشی درست مثل یه دوئل احساسی بعد از این همه رنج نزدیک به جنون می فهمی به رقص با ساز چوپان دعوتی بدون هیچ هم رقصی ،  بدون هیچ کف زنی ، آهسته جلوی یه لشکر غم به سجده میفتی . نه میتونی بگی ،  نه میتونی رد شی و نه بد شی ،  نه میشه خورشید رو به کافه پائیزی تو دستات مهمون کنی ، زندگی یه کابوس یک طرفه ست که بیداری در کار نیست ، غم مثل خوردن قرص جوشان چشاتو پر از اشک می کنه ویتامینی که بهت میده اینه زیادی به دنیا دل نبندی واسه رفیقات وقت بزاری تا بعدها یه مترسک میون خاکسترهای بعد آتیش رفتنش نشی ، درد داره تموم واژه هایی که از ذهنم می گذره ، تو رفتی اما بدون غم رفتنت نازنینم اسکار زمین خوردن منو گرفت    

روحت شاد 


سرطان الهی مادرت سیاهتو سر کنه که مادرایی رو سیاه پوش کردی ، لعنت به تو 

خودزنی زندگی


سلام دوستان طاعاتتون قبول 


به نظر شما علت خیانت زنان و مردان متاهل چیست  ؟ 


عمق زخمام مثه ارتفاع زیر زمین

 

سلام

زخم بستر غم گرفتم از بس کنج عزلت از جواب دادن بعضی نگاه ها و رفتارا فرار کردم یه زخم کهنه تو دلم دارم ، یه درد آشنا واسه همه ی جوونا ، من تا حالا جنگل تنهایی نرفتم اما انگار به خیلیا از راه دور هیزم تر فروختم . واسه کشتن آدما نیاز به آلت قتاله نیست همین که تو عمق افکارت دنبال دلیل قدم زدن تنهایی من تو این خیابون سوت و کور می گردی یعنی پهلومو جر دادی ، وقتی تو کافه دارم بستنی می خورم از اون سر خیابون این سر خیابون میای ببینی که رو به روی کی نشستم یعنی به خونریزی پهلوم توجهی نکردی ، هی آدمایی که پشت سر من تو این کافه نشستین ، آهو بستنی نمی خوره پس پاهامو هدف نگیرید ، از تک پری تنها ننشستم از این قرطی بازیای پوشالی هم بلد نیستم تا یکیو ببینم یهویی دلم فر بخوره ، تنهایی نشستن من واسه عقب گرد به گذشته هامو و لعنت کردن اون هیزم ها و جنگلاست اصلأ لعنت به هر چی هیزم فروش ، رفتم زیارت نشستم پای ضریح زار زدم مردم فکر کردن ناراحتی خاصی دارم نفهمیدن رسیدم دم حرم اما بی دل ، چون تو مسیر جلوی چشام شکستنش با نگاهاشون با لب گاز گرفتناشون ، عمق زخمای دلم مثه ارتفاع زیر زمین منتهی پر از خون ، تروخدا زود قضاوت نکنید ، پشت سر بقیه صفحه که چه عرض کنم پست نزارید ، تهمت نزنید ، آخ حرف از تهمت شد جای خنجرای تو کمرم سوخت ، حتما باید جلو پاتون سجده کنیم تا ما رو ببخشید که چرا شبیه شما نیستیم ؟ حتمأ باید سر به مهر گذاشت تا از این بازی کثیفی که راه انداختین خلاص شیم ؟ یا که نه سر به نی بزاریم ؟ آخه تا کی دم از نماز و روزه و خدا و پیغمبر ؟ وقتی ما هنوز مشکوکیم به تنهایی قدم زدن یه دختر ، به خندیدن یک پسر با موبایلش توی پیاده رو ؟ ظهر آستینامونو بالا می زنیم بریم نماز در صورتی که با یه نگاه غیظ آلود به یکی باطلش کردیم میگن واسه بهشت رفتن نیاز ثواب کنیم نشنیده بودیم واسه مار و مور و ملخ ها ما باید طعمه شیم 

دلم پر از جراحت و روحم تو زندون گیر افتاده ، حس و حال منو هیچکسی نمی فهمه ، تهمت نزنید از شنیده ها به قاضی نرید که پشت بندش تهمت هم میاد و بعدشم یک کلاغ و چهار صد و خورده ای کلاغ ‌، هعی لنگ لنگان راه میرم تو خیابونا و گذشته هامو بدی هامو مثه دود یه سیگار لعنتی از وجودم خالی می کنم ، تهی می شم از انرژی خوب و سرخوشی نمی فهمم رو کاغذای یه آدم راه رفتم و شلیک نگاهش منو به عقب بر می گردونه ، ببین یه نگاه و رفتار به ظاهر ساده ی شما چقدر هزینه داره واسه یه آدم ، تعظیم کنی پیش چشم این همه آدم کاغذاشو جمع کنی و چندتا فحش هم بشنوی و رد شی 

آشفته بازاریه تو وجود کسی که روزهاست  خورشید و ندیده . 

انگار آدما خلق شدند واسه حسرت کشیدن درست در عنفوان مرگ ، دنیا اصلأ جای خوبی نیست هر چی بیشتر بهش وابسته شی با یه حرکت تهاجمی به یه آدم بهشتت رو از کف میدی 

مراقب طرز نگاهت باش ، مراقب زبانت باش ، مراقب شنیده هات و افکارت باش خواهش می کنم 

غیبت کردن پشت سر مرده مثل فرو کردن میخ تو تنه درخت آسون چون طرف قدرت دفاعی نداره 

مراقب نگاه های اطرافیامون به میت باشیم 

 


ایده ی این دلنوشته از حضور در مراسم ختم یه بنده خدایی به ذهنم رسید و نوشتم 

 

تقاص رگ های پاره شده




سلام دوستان عزیز 

دیروز تصمیم داشتم که امروز پست نزارم ولی چیزی رو دیدم که ذهنمو حتی سر شام هم مشغول خودش کرده بود اگر هم از حوصله تون هم خارج بود بهش توجهی نکنید تا آخر بخونید 

اول یه کمی مقدمه چینی می کنم تا تلخی قضیه زیاد به چشم نیاد 

به این سه سوال پاسخ بدید  

۱: بهترین رفیق شما کیه ؟ به جز خدا و خانواده 

۲: کجا با رفیق صمیمیتون آشنا شدین ؟

۳ : چقدر بهش اعتماد دارین ؟ 

مجبورم که یه سری چیزها رو بگم لطفأ انقدر زود به دیگران اعتماد نکنید اونو تو خونه و زندگیاتون راه بدید 

حوادث ها در این خصوص اتفاق افتاده حالا یکی از این داستان ها 

مردی تو دوران سربازیش با پسری آشنا میشه که شغلش کابینت سازی بوده مرد اول تصمیم می گیره کابینتای خونه ش رو  تغییر بده به همین دوستش زنگ میزنه و چون کارش زیاد بوده بهش میگه هر موقع خواستی بیا خونه ی ما کارای کابینتا رو انجام بده ، کابینت ساز اول میاد سایز می گیره بعد به بهانه ی مطمئن شدن از اندازه ها میاد خونه ی دوستش زمانی که دوستش خونه نیست که متوجه میشه زن دوستش هم همچینی ازش بدش نمیاد و اندازه گیری کابینا و شخص سوم در خانه یعنی شیطان همانا 

حالا جالبی داستان اینکه مرد اولی هم با زن کابینت ساز رابطه نامشروع برقرار کرده بوده یه روز کابینت ساز تو محل کارش حالش بد میشه میاد خونه که می بینه دوستش و خانمش ..... بله 

حالا برای اینکه کسی حالش بد نشه بقیه شو نمی گم 

خب این یعنی چی ؟ خواهشأ دوست و رفیقاتونو تو خونه زندگیتون نیارید 

رفاقت دارید بیرون از خونه ، به خدا الان جامعه مون تو شرایط اعتماد ۱۰۰٪ نیست 

خواهش می کنم چشماتونو باز کنید به خدا جامعه مون گل و بلبل نیست




قد اسمت باش ولی مرد باش

سلام صبح بخیر 

 وبلاگ جدیدم راجبه پیشرفت و تلاش نوشتم پس نیازی به تکرار نیست 

اینجا زمین است و آدماش رنگارنگ گاهی قرمز خونی گاهی طوسی . برای زندگی کردن نیاز به مشق کردن چیزهایی هست تو مجبوری به این زندگی ، پس بیاموز 

گردو کوچک هیچگاه از برهنه شدنت نرنج چرا که تاوان برهنگی تو ، سیاهی دست اوست 

پس بیاموز که درست زندگی کنی با مدارا ،مبادا به پست و مقامت مغرور شوی طوری که راهت به ترکستان کشد غنی و فقیر در پیشگاه خدا مخلوطی از خاک خواهیم شد 

مبادا برای رخ کشیدن قدرتت قرص نانی را سنگ و عرق چین مرد یا زنی را خشک کنی 

هیچ گاه در زندگیت راضی به کوک شدن چشمان یک سرپرست در مقابل خواسته های رنگارنگ کودکش نشو

اگر زمین می خوری بخور ولی مردونه زمین بخور تو اوج قدرت ، نه با ته لبخند به خون و تو نون زدن عاجزی ، نه راضی نشو این انصاف نیست 

مبادا به دختر و پسری که در چراغ قرمز پفک می خورند نگاه بد کنی ، ابروهایت را گره کور بزنی 

مبادا پول ربا در خانه ات بیاوری خوردم از سفره ی کسی که با سود سفره ی رنگینی انداخت ولی تقاص داد این که چه بود بماند 

مبادا دوست داشته باشی جای آن زوج جوان لمیده به صندلی کافه باشی و لبخند هایشان غبطه بخوری !!!! چرا که تو نمیدانی برای این آرامش چه چیزهایی پیشکش کردند تو فقط یه لبخند از آن ها دیدی سال های پیش چه ؟ آن ها را هم دیده ای ؟ پس حسرت زندگی کسی رو نخور 

مبادا شنیده ها باعث تغییر نگاه تو نسبت به دختر همسایه شود چرا که تو فقط او را در خیابان می بینی شاید او عابد باشد 

حافظه ات را برای ثبت موضوعات پیش پا افتاده حروم نکن 

ببخش نه به خاطر ناتوانیت بلکه به خاطر آرامشت 

تا زنده ای بنده ی وجدانت باش او عضوی جدایی ناپذیر از توست پس صدق کلام داشته باش که خواب شب برای تو کیمیا نشود 

در هر شغل و منسبی هستی عدالت پیشه کن خاله و عمه و .... معنی ندارد به پیرمردی بیندیش که روی نیمکت نشسته 


من جلوی دخترا زانوهام خم میشه


سلام دوستان عزیزم 

من خیلی راحت میتونم ظهر  یه بشقاب بزارم و پلو و خورشت بریزم تک و جلوی مادرم غذا بخورم بدون اینکه برای اون هم بشقاب بزارم ، من خیلی راحت میتونم وقتی از تو شوفاژ خونه صدای تلق تولوق میاد در و باز کنم و به بررسی بپردازم ، من میتونم فیلم های ترسناک یا ماجراهایی که راجبه جن و .... غیره هست گوش کنم و نترسم ، من میتونم به فاصله ی یک نفس تو چشای کسی که عربده می کشه نگاه کنم و از خودم دفاع کنم ، من میتونم با کاسگو بازی کنم دستم رو به عمد وارد قفس کنم و گاز بگیره  ، من میتونم یه سگ رو دنبالا کنم و اصلأ نترسم ، من میتونم حوادث بخونم و به تجزیه و تحلیل بپردازم و بارها تو مجله آژیر همشهری شرکت کردم و درست جواب دادم همه ی این چیزا از سال ۸۷ زمانی که ۱۵ سال داشتم شروع شد من اونجا مسیرم با بقیه دخترا جدا شد به داستان نویسی علاقه داشتم یه دفتر داشتم مخصوص نوشتن داستان های جناییم بود من با عشق داستان پردازی می کردم

و بعد از اتمام برای خواهرم می خواندم و او از این همه ریز بینی من تعجب می کرد حتی یه بار یادمه کلبه ی مرگبار و خواب دیده بود همیشه عاشق واکاوی کردن مسائل جنایی بودم تا اینکه ۳۰ خرداد ۹۳ یک وبلاگ در رومفا ساختم و حوادث ها رو میخوندم و از منظر خودم تحلیل و واکاوی صحنه می کردم و مینوشتم و الحلق که معروف هم شد شاید یک سبک جدید شد نمیدونم ، چند روز پیش برایم یک خواستگار ۴۰ ساله پیدا شده بود که پدرش به پدرم گفته بود شانس آورد به خانه ی مان نیامده بود وگرنه مادرش رو به عزاش میشوندم مرتیکه ی نفهم هرزه این طور مردها را باید جرشان داد و طعمه هاسکی کرد ولی خب بخیر گذشت ، من وقتی صدای وحشتناکی که بیاد نمی ترسم دز وحشتناک بودنشو از چهره ی مچاله شده اطرافیانم می فهمم و سریع میدوم ببینم چی بود ؟ من میتوانم در خانه ی مان که فاقد هرگونه مسائل امنیتی است از صبح تا ۱۲ شب تنها بمانم بدون اینک خسته شم همسایه ی مان زن سعدی ست هیچ وقت خانه نیست من مادرم عمل آپاندیس کرد تو این شرایط قرار گرفتم و همیشه خواهرم به من حسادت می کرد چون که همیشه پدر و برادرم از تفاوت من با اون صحبت می کردند بروز نمیداد اما معلوم بود من موقع عکس گرفتن نمی خندم دلیلی برای خندیدن وجود نداره ، از گریه کردن بیزارم حتی بلد نیستم کاری جز نگاه کردن به کسی که دارد خودش را پاره پوره می کند انحام بدهم من از صدای گریه کسی ناراحت نمیشم 

اما زانوهایم جلوی دخترا خم میشه 

زمانی که یه پست عاشقونه میزارن ، 

زانوهایم خم میشه وقتی از عشق با چه هلاوتی می نویسند

زانوهایم خم میشه وقتی که دارن لاک می خرن نیششان تا میدون انقلاب باز است 

زانوهایم خم میشه وقتی که با عشق به لباس فروشی های بسته نگاه می کنند 

زانوهایم خم میشه وقتی خواهرم از گرفتن وعده طلا نیشش باز می شود اما من حسی به طلا ندارم

زانوهایم خم میشه وقتی می بینم با چه عشقی در عروسی لباس های فلانی را در عروسی قبل به یاد میارن 

زانوهایم خم میشه وقتی از ویترین لباس فروشی با خواهرم رد میشم دقیقأ لباس فلانی را می بیند به من می گوید و منم میرم تو فکر اینکه ناهار چی خوردم 

زانوهایم خم میشه وقتی برق را در چشمای مادرم میبینم که شاد است بساط غیبت هایش در خانه ی خواهرش پهن است 

زانوهایم خم میشه وقتی فکر می کنم من بیشتر از ۵ دقیفه نمیتوانم پشت تلفن با کسی فک بیهوده بزنم اما مادر و خواهر گرامی ماشالا زیر یه ساعت بشه خودزنی می کنند 

زانوهایم خم میشه بلد نیستم تیکه بندازم یا به قولی کسی را بسوزانم 

دنبال شونده ها ناراحت نشید پست عاشقونه میزارید کامنت نمیزارم بلد نیستم با اینطور مطالب ارتباط برقرار کنم 



پاپیون سرخ

سلام دوستان عزیزم شب رو به پایانتون بخیر 

پارسال عید یه موضوعی برام پیش اومد که به خاطر حفظ آبروی اون شخص مثه راز تو دلم نگهش داشتم ولی نوشتنش خالی از لطف نمیتونه باشه 

عید دیدنی خونه یکی از خاله هام رفته بودیم به من کیف لوازم آرایش عیدی دادند وقتی اومدم خونه

کادو رو باز کردم و دیدم یه کیف لوازم آرایش مشگی با دایره های کوچولو بنفش وقتی داخلشو باز کردم دیدم توش سنجاق موی سر حدود ۳۰ تا هست فوری از سالن به سمت اتاقم رفتم و سنجاق ها رو تو نایلون ریختم و کیف و بردم سالن به مادرم اینا نشون دادم و خیلی هم ابراز خوشحالی کردم و هیچ طرز فکر بدی هم نسبت بهشون پیدا نکردم و به روشون هم نیاوردم تا اینکه فروردین عقدکنان دخترخاله م همون کیف و برداشته بودم و دوتا دخترای همون خالم تو اتاق پروو  تو دستم دیدند و خجالت زده شدند و رفتند من آدمی نیستم که به روی کسی چیزی رو بیارم یا مورد بعدی که میتونم بهش اشاره کنم برای خواهرم اتفاق افتاد عید دیدنی رفته بودند خونه عموی شوهرش بهش کیف پول هدیه داده بودند وقتی اومدند خونه کیفو باز کردند دیدند توش پر کاغذ یادداشت قسط و به مادرشوهرش به شوخی گفته بزارید بهش کاغذاشو بدم بیچاره خیلی گرفتاره یه موقع قسط هاش یادش نره بره زندان که مادرشوهرش گفته بود نه بندازشون سطل زباله 

یا دخترخالم کادو عروسی بهش یه دست فنجون ایرانی کار زده شده داده من خیلی تلاش کردم که آبروی دخترخالمو پیش خواهرم بخرم اما وقتی با چشم دیدم پیش خودم گفتم سکوت بهترین جوابه چون کاملأ مشهود بود 

نمیدونم اینطور آدم ها خودشونو زیر گیوتین می بینند یا چی که حاضرند هدیه شون کنار جوی آب بره اصولأ توقع سنگین از خاله هست خصوصأ که خاله دو طرف باشند از دخترخاله و ... توقع کهکشانی نیست پول بدین طرف درک داره دیگه وضعیت مالیاتونو میدونه 

من فکر نکنم در آینده حوصله چرخیدن تو بلور فروشی رو داشته باشم همیشه پولشو خواهم داد از ظرف عروس کردن هم خوشم نمیاد بعضیا همچین ظرف و بلور میخرند انگار قرار قحطی بیاد بوفه گوشه خونه داره زار می زنه ، کابینتا هم درشو باز می کنه نفس عمیق می کشه چه وضعشه آخه ؟!!! اینا اصراف 




انرژیک

سلام دوستان عزیزم

چند روز پیش داشتم به رفت و آمد و فرهنگ و افکار و عقاید ایرونی ها فکر می کردم که با مسائل چطور برخورد می کنند هر چی که بیشتر ریز می شدم بیشتر به قدر نشناسی و وقت کشی پی بردم آدم های زیادی دور و بر ما هستند که ما به خاطر تجملات نمیتونیم کنارمون داشته باشیمشون چون سیلورهامون دمده شده و.... ولی وقتی از دنیا که برن کلی حسرت دور و برمون میچینیم که آخی فلانی فوت کرد زود خودمونو جمع و جور می کنیم که ختمش کی هست ؟ فوری مرخصی استعلاجی می گیریم که بریم جنازشو از سردخونه بکشیم بیرون ، نمیدونم چی شد که یهو اینطوری شد !!! لازم بود که اینطوی بشه !!!!! مثلأ اگر کاسه بشقابمون برند فلان ، فلان کشور نباشه کسی سر سفره میشکنشون !!!! از وقتی تجملات پاش به سفره ها باز شد محبت ها تلفن شد و بعدشم اونم قطع شد ،عید دیدنی ها محدود به خواهر و برادری شد ، بابام میگفت مادرم دستمو می گرفت می برد خونه خواهرشوهر خواهرزادش !!!!! کی ؟ ۴۰ روز بعد عید !!!!! اما الان چی ما عید امسال ففط خونه مادربزرگم و خاله هام و یه داییم رفتیم و والسلام فقط همینا آرزو کردند سال خوبی داشته باشیم یه دعا کجا و دعای یه خاندان کجا !!!!! اون خالم که سرطان خوشه ای گرفته بود امسال اصلأ تلفن و برنداشت که بگه سال نو شما هم مبارک ما داریم می زیم خونه ی فلانی مثلأ یه بهانه ای بیاره ، دخترش هم که جاری خواهرم هست هم نفس نکشید که ما یه خاله هم داریم تازه دخترخاله پسرخاله هم هستن البته میشه شوهرشو از پخمه ترین آدم ها نام برد اصلأ اختیار دار نیست طفلک پخمه ، همون خالم مبعث مشهد بودند ما دیروز فهمیدیم !!!!! تولد دامادمون هم بود و اونجا دعوت بودیم فهمیدیم خالم اومده خونه دخترش رفتیم پایین دخترخالم اومد جلو در انگار گرفته باشن یه سیر کوبیده باشنش به قول مادرم شبیه عمر بود و فوری چپید تو آشپزخونه !!!! اما اون جاریشون که غریبه ست اینطور نیست به قول خواهرم این از رده خارجه !!!!! پسرخالم اومد خونه یه دست داد و رفت تو اتاق خوابشون حتی موقع خداحافظی هم بیرون نیومد !!!!! میدونم یه روزی دلشون برای این روزا تنگ میشه ولی .... اون موقع نه من یه دختر ۲۴ ساله م نه خاله م نه مادرم این چهره رو دارند نمیدونم چرا آدما انقدر از هم دور شدند ؟!!!! چه چیزی باعث ؟
من میتونم بگم کاسه و بشقاب های من از دمده ترین ها خواهد بود چون کاسه کاسه ست یه چیزی باشه که بشه توش غذا ریخت خورد کافیه دنبال این چیزا نیستم یعنی تو همچین مغازه هایی اصلأ حوصله م نمی گیره دو ثانیه وایستم ولی خواهرم و مادرم. نفسشون میره حتی راجبش صحبت کنند تازگی ها دارم به طلا علاقه مند میشم


شما چی فکر می کنید ؟ چه چیزی به جز تجملات باعث ؟
تو خانواده های شما هم تجملات هست ؟