دنیای یک دوشیزه چپ دست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

دنیای یک دوشیزه چپ دست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

اسامی شرکت کنندگان در ختم قرآن ماه مبارک رمضان

سلام

برای شرکت در ختم قرآن یک سوره یا چند سوره از پایین همین پست انتخاب و اعلام فرمایید

نیت : بخشش گناهان گذشته و دوری از گناهان

مدت زمان قرائت : فقط ۳۰ روز ماه مبارک رمضان

1: بانو مریم (سورة النازعات)

2: جناب دچار ( سورة السجدة )

3: بانو بنت شهر آشوب ( سورة الأنفال -سورة التوبة )

4: بانو زهرا ( سورة الرحمن )

5: بانو زینت ( سورة یس )

6: بانو فاطمه ( سورة یونس - سورة هود  - سورة یوسف )

7: بانو مادر زهرا ( سورة البقرة)

8 : بانو ویرا ( سورة نور - سورة نساء)

9: جناب علیرضا ( سورة النبأ )

10: جناب محمد جواد ( سورة آل عمران )

11: بانو ماه گیسو ( سوره های لیل تا ناس )

12 :جناب محمدرضا (سورة الأنعام - الأعراف )

13 : بانو حوا ( سورة الأنسان )

14: بانو آرزو ( سورة طه - سورة لقمان - سورة عنکبوت )

15: جناب نای دل (سورة الشوری - سورة الزخرف - سورة الجاثیه - سورة

الأحقاف - سورةمحمد (ص)

16 : بانو فاطیما ( سورةالشمس)

17: بانو پدیده ( سورة قدر - سورة الواقعه - سورة ق - سورة المومنون - سورة العلق )

18: بانو مریم ( سوره های العبس ، التکویر ، الانفطار ، المطففین - الانشقاق - البروج - الاعلی - الغاشیه - الفجر - البلد )

19 : جناب مجتبی ( سورة فصلت )

20 : بانو میس فاطمه ( سورة الطور )

21: بانو مریم (سورة المعارج - سورة النوح )

22: بانو ماجده ( سورة القصص - سورة الحج - سورة القلم - سورة القمر )

 23: بانو نگار ( سورة الإسراء ، سورة الکهف ، سورة مریم ، سورة الحدید ، سورة الحشر ، سورة الجمعة )

24 : بانو بخشی ( سورة اقیامة)

25 : بانو افیونی ( سورة المرسلات )

26 : بانو الناز ( سورة المزمل )

27 :بانو معصومه ( سورة جن )

28 : بانو نرگس  سورة المدثر )

29 : جناب حسن (سورة التغابن )

30 : بانو لیلی  ( سورة المائدة)

31 : بانو حدیث ( سورة الممتحنه - سورة الصف )

32 :بانو إل آی ( سورة ابراهیم )

33:جناب محسن ( سورة الفرقان - سورة الانبیاء )

34: جناب حمیدرضا ( سورة الملک - سورة المجادله - الصافات  )

35 : بانو الهه ( سورة الطلاق - سورة الفتح - سورة القلم )

36 : جناب حسین ( سورة الاحزاب ، سورة الحجرات )

37 : بانو نرجس ( سورة سبأ ، سورة النحل ، سورة القمر ، سورة النجم )

38 : بانو اکرم ( سورة الدخان )












سوره هایی که هنوز انتخاب نشدند : 12

 الحجر ، الشعراء ، النمل ، الروم  ، فاطر ، ص ، الزمر ، غافر  ، الزاریات ،  المنافقون ، التحریم  ، الحاقة











کمپین حمایت معنوی از کودکان سرطانی


Image result for ‫عکس کودکان سرطانی‬‎


ختم صلوات شب نوزدهم ماه رمضان

سلام دوستان عزیز

برای شرکت در کمپین از نام مستعار استفاده کنید و هیچ آدرس و نشونه ای از خود نگذارید

کامنت های حاوی عکس پروفایل شرکت کنندگان به دلیل گفته شده تائید نخواهد شد

   

1: صاحبدل ناشناس  : 200

2 : صاحبدل نسیما : 1500

3: صاحبدل وروجک :4000

4: صاحبدل دختری همین نزدیکیام : 1000

5: صاحبدل بانو : 300

6 : صاحبدل نای دل : 100

7 : صاحبدل مادر وروجک : 1000


تاکنون 8100 عاشقانه در طبق اخلاص قرار داده شده است

فقط بگو چندتا ؟




معجزه ی آفتاب

سلام دوستان عزیزم

میخوام از معجزه ای که برام اتفاق افتاد بگم سال ۸۵ بود فکر کنم که برای چکاپ گوشم رفته بودم تهران که متوجه عجیب بودن یه موضوع واسه دکتر ها شدم که مدام دکترها و دانشجوهاشون تالاق تولوق تو اتاق اندوسکوپی میومدند و با دوربین مخصوصشون نگاه می کردند و می رفتن برام عجیب بود تا اینکه ازم خواستند که از اتاق اندوسکوپی بیرون بیام و برم پیش رئیس بیمارستان منم هراسون رفتم و دیدم که اتاق پر از بیمار دکتر ها همش میومدن تو اتاق و ازم می پرسیدند دکتذ دیدت میگفتم نه ! تا اینکه دکتر منو صدا کرد و مادر و پدرم هم همراهم بودند هیچ کدوم به روی خودمون نمیاوردیم که داریم سکته می کنیم رفتم رو صندلی نشستم و معاینه کرد و از مادر و پدرم خواهش کرد که تو اتاق رو به رویی برن و من تو اتاق پیش بقیه مریضا بمونم یه مریض دیگه و نگاه کرد و بعد رفت تو  اتاقی که مادرم اینا بودند و در و بست چند دقیقه بعد مادرم از اتاق بیرون اومد که معلوم بود گریه کرده بوده ولی به روی من نیاورد که دکتر وقتی بیرون اومد گفت سریع وقت عمل بگیرید از ساختمون کناری ما هم از پله ها پایین رفتیم و وقت عمل برای ۱۲ مهر ۸۵ گرفتیم و اومدیم خانوادم چیزی بهم نگفتن و به دکتر گفتند تو راه مسیر گفتم میشه به منم بگید چی شده ؟ گفتند باید دوباره عمل بشی احساس کردم ماشین وایستاده هیچ جا رو درست و حسابی نمی بینم اما دروغ بود ماشین در حال حرکت بود وای خدا برای بار سوم بود خونه رسیدیم مادرم برای برادر و خواهرم قضیه رو گفتند من تو بی خبری سر می کردم تا اینکه ۱۱مهر رسید و پرستارهایی که بالا سرم بودند میگفتند تو وضعیت خطرناکی هستی یه مایعی کنار مغزت اومده و ممکن کات ، تموم بشه منم تا صبح خوابم نمی برد که فردا قرار چه اتفاقی بیفته سخن کوتاه کنم زل زده بودم به ماه و تا صبح پلک نزدم ساعت ۶:۳۰ صبح نظافتی ها و پرستارها اومدند و مادرم و از اتاق بیرون کردند که دکتر قرار بالا سرم بیاد و چک کنه واسه عمل منم ذکر می گفتم و حمد و سنا تا اینکه زل زده بودم به در اتاق بسته تا اینکه احساس کردم یه نور سبز رنگ روی میز غذاخوریم کاملا از روش رد شد و از پنجره بیرون رفت و سمت خورشید از جام بلند شدم و از هم تختیم پرسیدم تو هم دیدی ؟ گفت چیو !!!! فهمیدم فقط من دیدمش ته دلم دیگه آشوب نبود دلم قرص قرص شده بود دکتر بالا سرم اومد وای نمیدونم اون حال و هوا رو باید چه جوری توصیف کنم !!!!! :-((((  گفت تو نیاز به عمل نداری بلند شو برو خونه گفتم شوخی می کنید !!!!! زل زده بود به چشمام گفت مادرت کجاست گفتم همون خانمی که کنار در اتاقم ایستاده به پرستارا گفت مادرشو صدا بزنید !!!!! داشتم سکته میزدم یا امام حسین حتما با عمل هم رد نمیشه !!!!! گفت خانم س باید شیرینی بدی کل بیمارستان داشتند گریه می کردند و تو اتاقم میومدند و گریه می کردند ازم خواهش می کردن که واسشون دعا کنم و از جدم امام حسین بخوام حاجت هاشونو بده پدرم همون جا گوسفند نذر کرد جلو پام ذبح کنه وای نمیدونم درست توضیح دادم یا نه !!!!! برای من ۱۲ مهر متفاوت ترین روز و از بیمارستان مرخص شدم و برگشتم خونه و دیگه به دکتر مراجعه نکردم
به هر چی اعتقاد نداری به معجزه اعتقاد داشته باش



موژان عزیز

سلام موژان عزیزم
دلم برای خوندن نوشته هات تنگ شده لطفا برگرد و مجدد از خاطرات و اتفاقاتت با همون قلم شیوات بنویس اینجا خیلیا احتیاج به نوشته هات دارند خیلیا از نوشته های تو راهنمایی می شدند لطفا ناامیدشون نکن و برگرد و بنویس ، نمیدونم اینجا رو باز هم می خونی یا نه ؟ ولی بدون به نمایندگی از کنکوری های پزشکی برات می نویسم بهت احتیاج دارند ناامیدشون نکن هر وقت این پست رو خوندی آدرست رو بگو تا بزارم دل کلی کنکوری از اومدن و دست به قلم شدنت شاد شه




یک حباب پر از غبار

سلام دوستان عزیزم

چند روزی میشد که زندگیمو از سر تا ته و ته تا سر زوم می کردم و متوجه یه سری اشتباهاتم شدم و تصمیم گرفتم از این تپه شنی که روی خودم ریختم دست بکشم و کمی با دید عمیق تر به زندگی و ثانیه هام نگاه کنم به اولین موردی که رسیدم پدیده ی مرگ بود همون چیزی که خیلیامون بیش از حد ازش گریزونیم تو همین حال و هواها بودم که خبر رسید بنده خدا عارف لرستانی به دیار حق شتافت بیوشو که نگاه کردم دیدم متولد 1350 هستند و یعنی 44 سالگی فوت کردند کمی بیشتر روی این اتفاق ریز شدم دیدم که خیلی از هنرمندهامون رو در سن جوانی از دست دادیم مثل : پوپک گلدره 34 ، عسل بدیعی 36، پویا نهاوندی 32، نیما وارسته 35 ، حسن جوهرچی 45، سید علی طباطبایی 30 سالگی ، فرانک میری28 ، اشکان بانکی 29 ، داوود اسدی 38 ، مجید بهرامی  37 سالگی و....

که فقط آمار ایران از این عزیزان تشکیل نشده خودتون هم یه نگاه گذری به کم شدن های فامیلی تون نگاه کنید می بینید همه در گیر این پدیده هستند ، حالا منظور من این نیست که مدام بشینیم غصه بخوریم ، نه ! ولی خدا رو از یاد نبریم تو زندگیامون داشته باشیمش به خاطر اهداف مالیمون حق کشی نکنیم ، دروغ نگیم ، سر کسی کلاه نزاریم و...... احسان علیخانی تو برنامه دوباره زندگی یه حرف خوبی زد : گفت من فکر می کنم حالا حالاها زنده ام ، آیا همیشه اون چیزی که ما فکر می کنیم اتفاق میفته ؟ بله قانون جذب و راز رو من هم دیدم و قبول دارم اما این قانون از قدرت خدا هم عبور می کنه ؟ با اموات چند چندیم !!!!!! رهاشون کردیم به حال خودشون ، اون ها هم یه روزی زنده بودند اما حالا چی بر خلاف میلشون زیر خروار ها خاک خوابیدند ، مرگ و زندگی آدم ها در ید خداوند ، من اعتقادی به دور از جون و صدقه رو مرده انداختن و خواب مرگ دیدن و .... ندارم من چیزی رو باور دارم که با چشم ببینم وقتی من در طول این بیست و چهار سال عمری که از خدا گرفتم حداقل ده مورد خاکسپاری شرکت کردم اینا همه نشونه است که آقا مرگ وجود داره و امر حق این صحبتا رو هم برنمیداره زندگی ماها خیلی جالب وقتی میخوایم صاحب فرزند شیم میگیم خدا بهمون یه بچه بده و وقتی صحبت مرگ میشه میگیم دور از جون هر آمدنی رفتنی داره خونمون مهمون بیاد روز سوم میگیم اومده کنگر خورده سنگر انداخته

ما هم قرار نیست تا 10000 سال حتی با صفرهای بیشتر زندگی کنیم لطفا این حرفا رو بزارید کنار و خوب زندگی کنید و خاطره خوش از خودتون باقی بزارید ، دست مردمو بگیرید ، کارای خوب کنید و..... یه نگاه به وضعیت رفت و آمدهامون به قبرستون بندازید حرفم سبز میشه ، عمه ی من میگفت من هرگز نمی میرم سال 85 فوت کرد و رفت با همین باوری که داشت

تعبیر من از زندگی

زندگی مثه یه مسابقه ست که باید اینجا بازی کنی و نتیجه ی قهرمانی یا سوختن شو در سرای دیگه بگیریم

به این عکس ها خوب نگاه کنید و ببینید مرگ هست الکی نشینید قصه ببافید من حالا نه

این یه فیلم طولانیه اما دیدنش برای تلنگرمون کافیه " سیاحت غرب "

Image result for ‫عکس قبر پوپک گلدره‬‎

سنگ قبر عسل بدیعی






Image result for ‫عکس قبرعلی طباطبایی‬‎

نظرسنجی معنوی

سلام دوستان عزیز

قصد دارم امسال مجددأ ختم قرآن برگزار کنم مردد هستم که چطور باشه ؟ سوره یا جزء ؟ اگر ممکن

تو تصمیم گیری کمکم کنید ؛ ختم صلوات هم برای شب های نوزدهم و بیست و یکم رمضان داریم که

ختم صلوات شامل دو نیت میشه
 

نیت ختم قرآن : آمرزش گناهان و دوری از گناه شرکت کنندگان

 

 

نیت شب نوزذدهم ماه مبارک رمضان : شفای کودکان سرطانی

نیت شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان : زوج هایی که صاحب فرزند نمیشوند

 

 

 

 


 

 

یه قُلُپ خـــلـــســه مـــــــــــــــــرگ

سلام دوستان عزیزم عصر بخیر

شما وقتی با جمعی از دوستانتون در ارتفاع قرار می گیرید به چی فکر می کنید ؟ مسلمأ  هر کسی یه چیزی میگه
نظر من در ارتباط با مرگ تعمیم دادنی نیست من مرگ رو یک شغل سخت میدونم که از دنیا بازنشسته میشیم بعد از این همه سختی و جمع آوری پول و خونه و خانواده نسب به آتش سوزی و یا هر بلایی که سر زندگیت بیاد بی تفاوت باشی ،  فکر کن بچه ت تو دریا داره دست و پا میزنه تو اونجا بی خیالی نه اینکه بی خیال باشی ها نه دستت از دنیا کوتاه باشه کاری نتونی کی مرگ از معدن ذغال سنگ هم سخت تره که یه روزی همه ی ما رو در بر خواهد گرفت ، مرگ از نظر من  اون چیزی نیست که دیگران فکر می کنند چیزی که مردم از مردن برای خودشون ساختند مثل یه فیلم که نمیشه با قلب و روان سالم هم نگاش کرد +۲۰۰ سال هست ، انقدر میگن اون جا آتیش داره و.... که افراد همه دنیاشون شده اموالشون و قدرت دفاعیشون همه وسایل مکانیکی شده در صورتی که چیزی جز اعمال ما یارای ما نیست مرگ زیبا تر از اون چه که ما فکر می کنیم هست ، جهنمی که افراد میگن یک طبقه از جهنم هست جهنم هر آدمی با دیگری فرق داره همه که یک جا نمی رن با یک دز ، البته همه که جهنم نمی رن من دارم راجبه طبقه خودم حرف می زنم ، یا انقدر راجبه کار گزار مرگ میگن انقدر ترسناک که همون جا جلوش جون می کنی و اینا همش خرافات ذهن ماست ما عادت داریم از چیزی که هراس داریم یک موجود استثنائی که حتی کارگردان های تخیلی هالیوود هم به احتراممون بلند شن و کف بزنند بسازیم من آدم خوبی نیستم و سعی بر خوب بودن هم ندارم چرا که اگر بخوام آدم خوبی شم باید نظر مثبت هزاران نفر و به دست بیاریم که تقاصش پاک شدن خودم هست ! شک ندارم بازدیدکننده هایی دارم که از قلم من خوششون نمیاد یا دنبال کننده م هستم و ستاره منو تو پنلشون می بینند اهمیتی نمیدن برام مهم نیست خوبی رو باید تو قلب آدم ها جست من میتونم تو قلب شما من یه آدم مرموز ، یه آدم بی دین و ایمان ، یه آدم جالب ، ..... بیام افکار دیگران بهشت و جهنم رو برای من معلوم نمی کنه نمیدونم در پس دل پیچه های ابرها چی میگذره و کدامین سنگ فرش از شهر آغوش کشیدن تن سرد منو به آغوش می کشه ، پنبه چشم های من در کدوم خط تولید کارخونه تولید خواهد شد ولی میدونم یک روز در کمال ناباوری با کارگزار مرگ فیس در فیس خواهم شد و. مرا به جایی شبیه کویر که خاک هاش با نسیم ملایمی غوغا می کند و خورشید تلفیقی از ابر و از جنس آسمون خواهد برد اون جا سرتاسرش آرامش و جاهایی پر از کشف کردنی خواهد بود که بی خیال همه چیز می شوم آن جا مرگ است که نه تشویشی در آن راه دارد و نه آستین لباسم عرقچین پیشانی ام از یک خواب پریشان می شود

این دیدگاه شخصی من نسبت به مرگ بود حالا میتونه درست باشه میتونه غلط باشه ولی تو ۲۴ سالگی قبولش دارم




افکار عفونت کرده

سلام دوستان عزیزم ظهر بخیر

این روزها با آن روی سکه کره زمین آشنا میشم موجودات تهی از احساس و درک که شاید بشه تو دور ریزهای خلقت جایی براشون باز کرد ، برای من تعریف خوشبختی اینکه اگر درک مقابل وجود داشته باشه دنیامون گلستان میشه من کاری به دنیا ندارم یعنی جایی که توش زندگی می کنیم چون ما مجموعه ای از موجودات روی زمین هستیم که از لحاظ فیزیک شببه همیم اما نگاه های متفاوتی داریم جایی خوندم که زن گفته بود پرستاری از شوهر مریض سخته اما داشتن هوو قابل تحمل حالا نمیخوام بحث شو باز کنم من اگر طرف مقابلم درکم کنه حاضرم باهاش هر روز قاطی پلو بخورم ، اما یه سری ها انگار نفی شده عقل و شعور هستند در سن ۳۶ سالگی با دختر خاله م ازدواج کرد هیچی نداشت !!!! پدر زنش که شوهر خاله من باشه براشون خونه خربد که به اصطلاح آلاخون والاخون نشن بعد از گذشت سه سال خدا یه ناز جوجو داد و ۱۶ فارغ شد به جای درک که همسرشو خونه خاله م ببرد که چهارتا پله کوتاه داره و ویلایی هم هست گفته بود پله های خونه رو که افتضاح تیز و زیاد هست که رو به روی در پشت بوم هست نم نم بالا بیا و بیا خونمون حالا هم همه تب کرده اند چه جوری به دیدنش بریم !!!! توقع داشته که با سزارین بالا بیاد و الحق که حرفش هم به کرسی نشوند و دخترخاله بینوام بالا رفت چطور ممکن بعد از سه سال هنوز با پدر خانم ، مادر خانم ، برادر خانم مؤذب یا عامیانه ش رله نشده باشه !!!! خدایی بعضی ها آزار دارند و بعضی ها هم مظلوم هستند میدونم مظلوم بودن خوبه اما من فکر نکنم تا ۷۰ سالگی هم بتونم خودمو تو دسته مظلوم ها قرار بدم من یاد گرفتم خودمو بیشتر از هر کسی دوست داشته باشم و خودم مهم ترین آدم زندگیم باشم من نه مظلوم هستم و نه به چیزی قانع هستم باید ایده آل ها مال من باشه چون فکر می کنم من دنیا اومدم که زندگی کنم نه اینکه عذاب بکشم فعلأ تو دنیای خودم به این نتیجه نرسیدم که مظلوم باشم یا که دیگری از من مهم تر باشه من اعتراضی هستم من شده از صخره های لق یه کوه بالا میرم تا به قله برسم من هیچ وقت نمیتونم مثل دخترخاله م باشم البته اگر داستان خانوادگی این دخترخاله م را بگم خیلی طولانی میشه و شاید بشه با این جمله این خانواده رو توصیف کرد خانواده ای پر از تنش و استرس خاله م با این که وضع مالیشون خوبه و مالی خوشبخته اما ...... بی خیال پست منفی میشه دوست ندارم
از دیگر افکار عفونت کرده خانواده داماد خاله ام پسر ، پسر قند عسل هستش و بعد از سونوگرافی که فهمیده دختر هست به دخترخاله م گفته من پسر میخواستم ، همیشه دعا کنید از شر یه سری موجودات شبه انسان مصون باشید



سکانس های برزخی

سلام دوستان عزیز شبتون بخیر
این یه پست که خودم تجربه ش کردم و از یاد آوریش واقعأ لذت می برم با خودم فکر کردم خالی از لطف نیست حداقل واسه کسانی که مثل من عشق هیجانند !


پارت اول : اولین عمل جراحی من

زمانی که بی هوش شدم احساس کردم که جسمی ندارم و روی کره زمین شناور هستم انگار که اختیارم با خودم نبود همین طوری روی کره زمین می چرخیدم انگار یه من دیگه ای به جز خودم بود که داشت منو نگاه می کرد نمیدونم شاید اون منی بودم که روی کره زمین بود برام عجیب بود !!!! بعد از یه گندمزار سر در آوردم که یه چوب دستم بود اما از جسم خبری نبود یعنی دیدی رو خودم نداشتم یه چوب دستی دستم بود و از میون گندمزار ها رد میشدم و دور میشدم پشت سرم هم یه نفر میومد انگار که تعقیبم می کرد درست خاطرم نیست چهره ش اما نمیدونم چرا از یادآوریش خوف می کنم


پارت دوم : آزمایش خون


یه روز دکترم برام آزمایش نوشته بود و باید بعد از مدت ها آزمایش میدادم منم از همه جا بی خبر نشسته خون دادم که بعد از بلند شدن متوجه بد بودن حالم شدم اما بیمار پشت پارتیشن منتظر بود و این یعنی یاید ترک می کردم در حال ترک اتاق نمونه گیری بودم که ناگهان تموم تصاویر رو به روی چشام شروع به بهم ریختن کرد و حس کردم خیلی سنگین شدم و افتادم و دیگه متوجه چیزی نشدم و یه جایی بودم که انگار یه سوله نیمه تاریک باشه با قفسه های لباس که تو باشگاه ها هست داشتم جلوتر می رفتم که یهو متوجه یه نور سبز شم که سرم فریاد زد نه ! الان وقتش نیست و من صدای دکتر آزمایشگاه که اسممو صدا می کرد و نم نم داشتم تصویرشو واضح تر میدیدم بیدار شدم و پاهام بالا بود و برام آب قند آوردند خوردم و ماجرای تصاویر و گفتم مادرم گفت اونا فرشته بودند تو برگشتی نمیدونم این مرگ بود یا چی ؟ اصلأ چند ثانیه طول کشید اما من هرگز استرسی لحظه دیدن اون تصاویر نداشتم ولی برام خانوادم مهم نبودند اصلأ فکرشون نبودم






۱۶پارت سوم: ۱۶ آبان ۹۵


دوست داشتم تصاویر پارت اول رو ببینم اما تکرار نشد و برام حسرت شد
حالا علت تصاویر پارت اول و نمیدونم شاید کامل بیهوش نشده بودم یا چی ! شب قبل ۱۵ آبان ۹۵ به عشق این خوابیدم که اون تصاویر و ببینم اما حسرت شد




نمیدونم حکمت این اتفاقا چی بود ؟ کاش یکی پیدا میشد دلیل این اتفاقا رو بهم می گفت ، یعنی من مرگ رو تجربه کردم ؟ اینا سوالایی که حل نشده گوشه ذهنم داره خاک می خوره :-(
مگه فقط من عمل جراحی انجام دادم ؟ چرا کسانی دیگه همچین تجربه ای رو نگفتند تا حالا ؟ اون طنابی که منو به صورت شناور روی کره زمین می چرخوند چی بود ؟ مرز دنیا و مردن بود ؟ تمام تصاویرش یادمه و این برام هیجان انگیزه ولی دلیلش هم مهمه که چرا ؟











تظاهر

سلام دوستان عزیزم شب همگی بخیر
ممنون که دیروز یادم بودید ، چند روز پیش چیزی شنیدم که برام حل نشده باقی موند تصمیم گرفتم اشتراک بزارم " بعد از عید که دیگه نمیشه رفت خونه کسی " مفهوم این حرف چیه ؟ یعنی باید فقط ۱۳ روز همون دوست داشته باشیم ؟ مادرم همیشه میگه که عید همون پنج روز اول در صورتی که برای ما تا ۱۰ مهمون میومد ، به نظرم یه کمی از هم داریم دور میشیم برای دیده شدن هامون باید خودکشی کنیم تا رد انگشت مهمون روی عسلی نمونه و .... همش بدو بدو داریم یعنی در طی سال نمیشه خونه تکونی کرد ؟ به نظر من بزرگترین دروغ جهان خونه تکونی عید ، خونه هر کسی که میری عاری از هرگونه آلودگی و گرد و خاک اما روزهای آتی بخوای بری باید زنگ بزنیم . چرا ؟ چه فرقی بین عید و روزای دیگه هست ؟ خونه تکونی از نظر من یه کار بیهوده ست چرا که مثلأ در طی سال فرش ها بورس کشیده نمیشن اما به قدم مبارک فامیل ها بورس کشیده میشن به نظر من داریم برای مردم زندگی می کنیم تا خودمون !!! طرف کارگر گرفته از در پشت بوم تا در خروجی گونی کشی کرده تا در خروجی آپارتمان ؛ من امسال خیلی خونه تکونی نکردم چرا که دلیلی نمی دیدم برای خودکشی دخترعمه ی من سومین فرزندش دنیا اومد من عید فهمیدم ، اگر صحبت مهر و عاطفه باشه باید در طی سال هم رفت و آمد باشه نه اینکه فقط محبت هامونو انبار کنیم برای عید ، خاله م امسال نه جواب تلفن داد نه خانه اش کسی رفت ! خب این چه معنی میده ؟ یعنی دور شده از ما ، خودشو جدا کرده باید از کمر میفتادیم برای دید و بازدید فرمالیته ، بوسه های الکی ، بدو بدوهای بی خودی وقتی عید میفهمم دخترعمه م پسر دار شده یعنی چی ؟!!! البته بگما ما با عمه م اینا رفت و آمدی نداریم اما با خاله م اینا رفت و آمد داریم وقتی خونه خاله هام هر کدوم با نیم ساعت فاصله داره نمیاد واسه چی خودکشی کنم ؟!!! خاله م از فلان نقطه بلند میشه خونه ما میاد برای تظاهر به دوست داشتن ، من این مدل فامیل بودنو دوست ندارم شاید باورتون نشده راه خونه دخترخالم رو ما بلد نیستیم هر سال میان و هنوز ننشسته میگن ما داریم فردا شمال می ریم مامانم هم انقدر از اخلاقشون بدشون میاد که نگو ، خب آقا نیا این چه حرفیه



ضد حال خوردم

سلام دوستان شبتون بخیر
چند وقت بود تو فکر خرید یه لاک پشت بودم تا اومدم به خودم بجنبم عید شد دیگه تصمیم نهایی داشتم واسه خریدش به داداشم سپردم که از داداش دوستش که آکواریوم داره بپرسه لاک پشت دارند یا نه ! گفت هر روز پی سر کرد امروز با مادرم رفتیم همون مغازه داداش دوستش که یه افغانی نشسته بود اگر بدونید چه بویی تو مغازه میومد با این حال پرسیدم که لاک پشت دارین ؟ گفت : نه گفتم میارین گفت فکر نکنم گفتم جایی رو می شناسین معرفی کنید بی شعور کارت مغازه خودشونو داد و از مغازه اومدیم و بیرون و رفتیم یه دوری زدیم اونم با ضد حالی که ما خوردیم یه جا میوه فروشی بود که لاک پشت آبی میاورد هر سال عید که امسال نیاورد رفتم ازش پرسیدم جایی و می شناسید که معرفی کنید ؟ گفت امسال گفتند غیر بهداشتی لاک پشت نیاوردیم منو میگی داشتم شاخ در میاوردم یعنی چی غیر بهداشتیه باید بندازن تو سرکه ضدعفونی شه !!!!!! خخخخخخخخخخخ خو لاک پشت دیگه خلاصه خسته تون نکنم دست از پا دراز تر راست شکمو گرفتیم و تشریف آوردیم منزل تو دور دورهایی که گفتم مغازه خیا مون هم رفتیم که گفت بگو خب داداشت از شمال بگیره الکی گفتم آره فکر خوبیه !!!! نمیدونه که ... بی خیال خودم دنبالش میرم به امید اون بشینم نوه م دنیا اومده دیگه




کام تلخ طلوع

سلام دوستان عزیزم
میخوام این دفعه از چیزی  بنویسم که شاید تا حدودی مرتبط با پست قبل باشه آدما چرا انقدر نسبت به همه چیز خونسرد و ریلکس شدند ؟ انقدر بی تفاوت ؛ انقدر بی احساس ؛ انقدر بی مسئولیت !
کی قراره یاد بگیریم پای کارامون وایستیم ، چرا انقدر سقط جنین راحت و اوکی شد !!! زن باردار میشه زرت سقط می کنه چرا ؟ چون وضع مالیشون خوب نیست ، چرا چون نامزد هستند ( حالا نمیخوام باب کنم تو دوران نامزدی هم رابطه باشه ها نه ) مثال زدم ؛ اون بچه ای که در رحم شما شکل گرفته از اول خلقتتون که نبوده شما پیشگیری نکردی تشکیل شده چرا پای کارت واینمیستی ؟!!! چطوری دلتون میاد که راحت یه فینگیلی رو با یه کپسول دفعش کنی؟!!! تازه سونو هم میخواد بره که کامل مطمئن شه بچه ای دیگه نیست ! به خدا گناه داره این همه آدم ازدواج می کنند تا موقعیتشو نداشته باشند حتی راجبه صحبت هم نمی کنند شرایطشون خوب شه بچه دار میشن مشگلی هم پیش نمیاد !!!! یا مثلأ کسانی که نامزد هستند خب چرا عاقل کند که باز آرد پشیمانی خب یه ربع وقت بزارید تشریف ببرید پیش یه متخصص یه روش انتخاب کنید و انجام بدید نه شب عروسی باردارید نه بچه ای و می کشید !!!! به قرآن مجید این بچه کشی ها تاوان داره ! اون حق زندگی داشت اما پدر و مادری نامهربون و خودخواه داشت و اونو از زندگی کردن محروم کرد به همین آسونی نوشتن ، خدا بده شانس یکی ۲۰ سال بچه دار نمیشه یکی سر ۵ سال دومی رو سقط می کنه ، ۲۰ سالشه عقد کرده باردار شده اومده خیلی ریلکس میگه درگیر بارداری ناخواسته شدم کپسول خوردم به نظرتون سقط شده !!!! بابا ، جون یه آدمه بادمجون که میخواستی نذاری بشه حالا که شده نباید سقط کنی داغونت میکنه فکر کردی هویجه بری سر ببری آره برو ببینم والا این روزا مده ما حال نداریم بریم بچمونو بکشیم خیلیم عدای روشن فکرا و بافرهنگارو در میاریم ببخشید نباید میشد خیلی راحت میشه جلوگیری کرد حالا که بی احتیاطی کردی حق نداری بکشیش ، انقدر بی احساس انقدر بی تفاوت !!!! من حال ندارم من حوصله ندارم ، اعصابم نمی کشه چیه !!! تو مقصری حالا هم باید پای تقصیرت وایستی و جمعش کنی ، نمیتونی ساده رد شی ، وقتی که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود !!! بارداری ناخواسته رو توجیه میدونند واسه بچه کشتنشون اون وقت خیر و برکت هم از زندگی میخوان ، بچه روزیشو با خودش میاره بعضیا طوری از سقط جنین صحبت می کنند که انگار دارند راجبه هویج حرف می زنند


چند دقیقه بعد نوشت : در عصری زندگی می کنیم که ادعای مسلمونیمون کورور کورور ، انجام فرایض الهی و مستحبی آرزومون ، به خون حساسیم اما برای نگهداشتن یا نداشتن بچه روشن فکر و متفکر