בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

 

سلام دوستان عزیز 

زخم بستر غم گرفتم از بس کنج عزلت از جواب دادن بعضی نگاه ها و رفتارا فرار کردم یه زخم کهنه تو دلم دارم ، یه درد آشنا واسه همه ی جوونا ، من تا حالا جنگل تنهایی نرفتم اما انگار به خیلیا از راه دور هیزم تر فروختم . واسه کشتن آدما نیاز به آلت قتاله نیست همین که تو عمق افکارت دنبال دلیل قدم زدن تنهایی من تو این خیابون سوت و کور می گردی یعنی پهلومو جر دادی ، وقتی تو کافه دارم بستنی می خورم از اون سر خیابون این سر خیابون میای ببینی که رو به روی کی نشستم یعنی به خونریزی پهلوم توجهی نکردی ، هی آدمایی که پشت سر من تو این کافه نشستین ، آهو بستنی نمی خوره پس پاهامو هدف نگیرید ، از تک پری تنها ننشستم از این قرطی بازیای پوشالی هم بلد نیستم تا یکیو ببینم یهویی دلم فر بخوره ، تنهایی نشستن من واسه عقب گرد به گذشته هامو و لعنت کردن اون هیزم ها و جنگلاست اصلأ لعنت به هر چی هیزم فروش ، رفتم زیارت نشستم پای ضریح زار زدم مردم فکر کردن ناراحتی خاصی دارم نفهمیدن رسیدم دم حرم اما بی دل ، چون تو مسیر جلوی چشام شکستنش با نگاهاشون با لب گاز گرفتناشون ، عمق زخمای دلم مثه ارتفاع زیر زمین منتهی پر از خون ، تروخدا زود قضاوت نکنید ، پشت سر بقیه صفحه که چه عرض کنم پست نزارید ، تهمت نزنید ، آخ حرف از تهمت شد جای خنجرای تو کمرم سوخت ، حتما باید جلو پاتون سجده کنیم تا ما رو ببخشید که چرا شبیه شما نیستیم ؟ حتمأ باید سر به مهر گذاشت تا از این بازی کثیفی که راه انداختین خلاص شیم ؟ یا که نه سر به نی بزاریم ؟ آخه تا کی دم از نماز و روزه و خدا و پیغمبر ؟ وقتی ما هنوز مشکوکیم به تنهایی قدم زدن یه دختر ، به خندیدن یک پسر با موبایلش توی پیاده رو ؟ ظهر آستینامونو بالا می زنیم بریم نماز در صورتی که با یه نگاه غیظ آلود به یکی باطلش کردیم میگن واسه بهشت رفتن نیاز ثواب کنیم نشنیده بودیم واسه مار و مور و ملخ ها ما باید طعمه شیم 

دلم پر از جراحت و روحم تو زندون گیر افتاده ، حس و حال منو هیچکسی نمی فهمه ، تهمت نزنید از شنیده ها به قاضی نرید که پشت بندش تهمت هم میاد و بعدشم یک کلاغ و چهار صد و خورده ای کلاغ ‌، هعی لنگ لنگان راه میرم تو خیابونا و گذشته هامو بدی هامو مثه دود یه سیگار لعنتی از وجودم خالی می کنم ، تهی می شم از انرژی خوب و سرخوشی نمی فهمم رو کاغذای یه آدم راه رفتم و شلیک نگاهش منو به عقب بر می گردونه ، ببین یه نگاه و رفتار به ظاهر ساده ی شما چقدر هزینه داره واسه یه آدم ، تعظیم کنی پیش چشم این همه آدم کاغذاشو جمع کنی و چندتا فحش هم بشنوی و رد شی 

آشفته بازاریه تو وجود کسی که روزهاست  خورشید و ندیده . 

انگار آدما خلق شدند واسه حسرت کشیدن درست در عنفوان مرگ ، دنیا اصلأ جای خوبی نیست هر چی بیشتر بهش وابسته شی با یه حرکت تهاجمی به یه آدم بهشتت رو از کف میدی 

مراقب طرز نگاهت باش ، مراقب زبانت باش ، مراقب شنیده هات و افکارت باش خواهش می کنم 

غیبت کردن پشت سر مرده مثل فرو کردن میخ تو تنه درخت آسون چون طرف قدرت دفاعی نداره 

مراقب نگاه های اطرافیامون به میت باشیم 

 


ایده ی این دلنوشته از حضور در مراسم ختم یه بنده خدایی به ذهنم رسید و نوشتم 

 

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰
Maryam




سلام دوستان عزیز 

دیروز تصمیم داشتم که امروز پست نزارم ولی چیزی رو دیدم که ذهنمو حتی سر شام هم مشغول خودش کرده بود اگر هم از حوصله تون هم خارج بود بهش توجهی نکنید تا آخر بخونید 

اول یه کمی مقدمه چینی می کنم تا تلخی قضیه زیاد به چشم نیاد 

به این سه سوال پاسخ بدید  

۱: بهترین رفیق شما کیه ؟ به جز خدا و خانواده 

۲: کجا با رفیق صمیمیتون آشنا شدین ؟

۳ : چقدر بهش اعتماد دارین ؟ 

مجبورم که یه سری چیزها رو بگم لطفأ انقدر زود به دیگران اعتماد نکنید اونو تو خونه و زندگیاتون راه بدید 

حوادث ها در این خصوص اتفاق افتاده حالا یکی از این داستان ها 

مردی تو دوران سربازیش با پسری آشنا میشه که شغلش کابینت سازی بوده مرد اول تصمیم می گیره کابینتای خونه ش رو  تغییر بده به همین دوستش زنگ میزنه و چون کارش زیاد بوده بهش میگه هر موقع خواستی بیا خونه ی ما کارای کابینتا رو انجام بده ، کابینت ساز اول میاد سایز می گیره بعد به بهانه ی مطمئن شدن از اندازه ها میاد خونه ی دوستش زمانی که دوستش خونه نیست که متوجه میشه زن دوستش هم همچینی ازش بدش نمیاد و اندازه گیری کابینا و شخص سوم در خانه یعنی شیطان همانا 

حالا جالبی داستان اینکه مرد اولی هم با زن کابینت ساز رابطه نامشروع برقرار کرده بوده یه روز کابینت ساز تو محل کارش حالش بد میشه میاد خونه که می بینه دوستش و خانمش ..... بله 

حالا برای اینکه کسی حالش بد نشه بقیه شو نمی گم 

خب این یعنی چی ؟ خواهشأ دوست و رفیقاتونو تو خونه زندگیتون نیارید 

رفاقت دارید بیرون از خونه ، به خدا الان جامعه مون تو شرایط اعتماد ۱۰۰٪ نیست 

خواهش می کنم چشماتونو باز کنید به خدا جامعه مون گل و بلبل نیست




۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۱
Maryam

سلام صبح بخیر 

 وبلاگ جدیدم راجبه پیشرفت و تلاش نوشتم پس نیازی به تکرار نیست 

اینجا زمین است و آدماش رنگارنگ گاهی قرمز خونی گاهی طوسی . برای زندگی کردن نیاز به مشق کردن چیزهایی هست تو مجبوری به این زندگی ، پس بیاموز 

گردو کوچک هیچگاه از برهنه شدنت نرنج چرا که تاوان برهنگی تو ، سیاهی دست اوست 

پس بیاموز که درست زندگی کنی با مدارا ،مبادا به پست و مقامت مغرور شوی طوری که راهت به ترکستان کشد غنی و فقیر در پیشگاه خدا مخلوطی از خاک خواهیم شد 

مبادا برای رخ کشیدن قدرتت قرص نانی را سنگ و عرق چین مرد یا زنی را خشک کنی 

هیچ گاه در زندگیت راضی به کوک شدن چشمان یک سرپرست در مقابل خواسته های رنگارنگ کودکش نشو

اگر زمین می خوری بخور ولی مردونه زمین بخور تو اوج قدرت ، نه با ته لبخند به خون و تو نون زدن عاجزی ، نه راضی نشو این انصاف نیست 

مبادا به دختر و پسری که در چراغ قرمز پفک می خورند نگاه بد کنی ، ابروهایت را گره کور بزنی 

مبادا پول ربا در خانه ات بیاوری خوردم از سفره ی کسی که با سود سفره ی رنگینی انداخت ولی تقاص داد این که چه بود بماند 

مبادا دوست داشته باشی جای آن زوج جوان لمیده به صندلی کافه باشی و لبخند هایشان غبطه بخوری !!!! چرا که تو نمیدانی برای این آرامش چه چیزهایی پیشکش کردند تو فقط یه لبخند از آن ها دیدی سال های پیش چه ؟ آن ها را هم دیده ای ؟ پس حسرت زندگی کسی رو نخور 

مبادا شنیده ها باعث تغییر نگاه تو نسبت به دختر همسایه شود چرا که تو فقط او را در خیابان می بینی شاید او عابد باشد 

حافظه ات را برای ثبت موضوعات پیش پا افتاده حروم نکن 

ببخش نه به خاطر ناتوانیت بلکه به خاطر آرامشت 

تا زنده ای بنده ی وجدانت باش او عضوی جدایی ناپذیر از توست پس صدق کلام داشته باش که خواب شب برای تو کیمیا نشود 

در هر شغل و منسبی هستی عدالت پیشه کن خاله و عمه و .... معنی ندارد به پیرمردی بیندیش که روی نیمکت نشسته 


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۵
Maryam


سلام دوستان عزیزم 

من خیلی راحت میتونم ظهر  یه بشقاب بزارم و پلو و خورشت بریزم تک و جلوی مادرم غذا بخورم بدون اینکه برای اون هم بشقاب بزارم ، من خیلی راحت میتونم وقتی از تو شوفاژ خونه صدای تلق تولوق میاد در و باز کنم و به بررسی بپردازم ، من میتونم فیلم های ترسناک یا ماجراهایی که راجبه جن و .... غیره هست گوش کنم و نترسم ، من میتونم به فاصله ی یک نفس تو چشای کسی که عربده می کشه نگاه کنم و از خودم دفاع کنم ، من میتونم با کاسگو بازی کنم دستم رو به عمد وارد قفس کنم و گاز بگیره  ، من میتونم یه سگ رو دنبالا کنم و اصلأ نترسم ، من میتونم حوادث بخونم و به تجزیه و تحلیل بپردازم و بارها تو مجله آژیر همشهری شرکت کردم و درست جواب دادم همه ی این چیزا از سال ۸۷ زمانی که ۱۵ سال داشتم شروع شد من اونجا مسیرم با بقیه دخترا جدا شد به داستان نویسی علاقه داشتم یه دفتر داشتم مخصوص نوشتن داستان های جناییم بود من با عشق داستان پردازی می کردم

و بعد از اتمام برای خواهرم می خواندم و او از این همه ریز بینی من تعجب می کرد حتی یه بار یادمه کلبه ی مرگبار و خواب دیده بود همیشه عاشق واکاوی کردن مسائل جنایی بودم تا اینکه ۳۰ خرداد ۹۳ یک وبلاگ در رومفا ساختم و حوادث ها رو میخوندم و از منظر خودم تحلیل و واکاوی صحنه می کردم و مینوشتم و الحلق که معروف هم شد شاید یک سبک جدید شد نمیدونم ، چند روز پیش برایم یک خواستگار ۴۰ ساله پیدا شده بود که پدرش به پدرم گفته بود شانس آورد به خانه ی مان نیامده بود وگرنه مادرش رو به عزاش میشوندم مرتیکه ی نفهم هرزه این طور مردها را باید جرشان داد و طعمه هاسکی کرد ولی خب بخیر گذشت ، من وقتی صدای وحشتناکی که بیاد نمی ترسم دز وحشتناک بودنشو از چهره ی مچاله شده اطرافیانم می فهمم و سریع میدوم ببینم چی بود ؟ من میتوانم در خانه ی مان که فاقد هرگونه مسائل امنیتی است از صبح تا ۱۲ شب تنها بمانم بدون اینک خسته شم همسایه ی مان زن سعدی ست هیچ وقت خانه نیست من مادرم عمل آپاندیس کرد تو این شرایط قرار گرفتم و همیشه خواهرم به من حسادت می کرد چون که همیشه پدر و برادرم از تفاوت من با اون صحبت می کردند بروز نمیداد اما معلوم بود من موقع عکس گرفتن نمی خندم دلیلی برای خندیدن وجود نداره ، از گریه کردن بیزارم حتی بلد نیستم کاری جز نگاه کردن به کسی که دارد خودش را پاره پوره می کند انحام بدهم من از صدای گریه کسی ناراحت نمیشم 

اما زانوهایم جلوی دخترا خم میشه 

زمانی که یه پست عاشقونه میزارن ، 

زانوهایم خم میشه وقتی از عشق با چه هلاوتی می نویسند

زانوهایم خم میشه وقتی که دارن لاک می خرن نیششان تا میدون انقلاب باز است 

زانوهایم خم میشه وقتی که با عشق به لباس فروشی های بسته نگاه می کنند 

زانوهایم خم میشه وقتی خواهرم از گرفتن وعده طلا نیشش باز می شود اما من حسی به طلا ندارم

زانوهایم خم میشه وقتی می بینم با چه عشقی در عروسی لباس های فلانی را در عروسی قبل به یاد میارن 

زانوهایم خم میشه وقتی از ویترین لباس فروشی با خواهرم رد میشم دقیقأ لباس فلانی را می بیند به من می گوید و منم میرم تو فکر اینکه ناهار چی خوردم 

زانوهایم خم میشه وقتی برق را در چشمای مادرم میبینم که شاد است بساط غیبت هایش در خانه ی خواهرش پهن است 

زانوهایم خم میشه وقتی فکر می کنم من بیشتر از ۵ دقیفه نمیتوانم پشت تلفن با کسی فک بیهوده بزنم اما مادر و خواهر گرامی ماشالا زیر یه ساعت بشه خودزنی می کنند 

زانوهایم خم میشه بلد نیستم تیکه بندازم یا به قولی کسی را بسوزانم 

دنبال شونده ها ناراحت نشید پست عاشقونه میزارید کامنت نمیزارم بلد نیستم با اینطور مطالب ارتباط برقرار کنم 



۱۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۲
Maryam

گروه دوم 

سلام

نیت ختم قرآن : بخشش گناهان گذشته و دوری از گناهان 

نکته : فقط ۳۰ روز ماه مبارک رمضان را فرصت قرائت دارید 

جهت شرکت در ختم قرآن یک یا چند سوره انتخاب و اعلام کنید 

 


1: بانو مهستی : 

سوره الرحمان ؛ سوره یاسین 

2:بانو عاطفه : 

سوره القدر ، سورهالقیامة ، سوره الناس ، سوره الفلق ، سورة الملک ،  سورة حمد ، سورة التوحید 

3: خانومی : 

سوره النور ، سوره القلم 

4:بانو دوستانه : 

سوره البقرة ، سوره آل عمران ، سورة النساء ،  سورة المائده 

5 : بانو اعظم

سوره الواقعه

6 :جناب مجید

سوره الشمس

7: جناب حسین 

سورة طه 

8:  بانو رها

سوره جن 

9: بانو فاطمه

سوره انفال 

10: بانو شکیبا

 سورة حشر 

11 : ؟ 

سورة مریم 

12: جناب سجاد مقید

سوره هود ، سوره یوسف ،  سوره یونس 

13 :بانو اشک :

جزء های ۲۸ ، ۲۹ ، ۳۰ 

14: بانو ریحانه : 

سورة الزمر 

15 : بانو ش 

سورة الفاطر 

16 : بانو حدیث 

سورة التوبه ، سورة الاسراء ، سورة المومنون 

17 : خادم امام زمان (عج)

سورة الصافات 

18 :  جناب جواد 

سورة إبراهیم 

19 : بانو حوا بانو 

سورة الانعام 

20 : بانو پارمین 

سورة الحجر 

21 : جناب مرصاد گراف 

سورة النحل 

22 : بانو صهبا 

سورة الکهف 

23 : بانو پائیز 

سورة لقمان 

24 : سورة الفرقان 

25 : جناب علی 

سورة القصص ، سورة العنکبوت ، سورة الرو

26 : بانو روژین 

سورة یس

27 : بانو ( رن) 

سورة السبأ

28 : سلام ۱۱۰ 

سورة الشعراء - سورة الحدید ، سورة الفتح ، سورة الحجرات 

29 : جناب حمیدرضا وجدانی 

سورة الذاریات - سورةالطور - سورة الدخان 

30 : بانو یک عدد من سرکش 

سورة الجاثیة

31 : جناب سید ق.م 

سورة السجده - سورة ص - سورة غافر - سورة الفصلت - سورة الشوری - سورة الزخرف - سورة الاحقاف - سورة محمد - سورة ق 

32 : بانو نرگس 

سورة النمل - النجم 

33 : جناب حسین 

سورة القمر - سورة المجادله 


پایان 



۶۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۰۰
Maryam

سلام دوستان عزیزم شب رو به پایانتون بخیر 

پارسال عید یه موضوعی برام پیش اومد که به خاطر حفظ آبروی اون شخص مثه راز تو دلم نگهش داشتم ولی نوشتنش خالی از لطف نمیتونه باشه 

عید دیدنی خونه یکی از خاله هام رفته بودیم به من کیف لوازم آرایش عیدی دادند وقتی اومدم خونه

کادو رو باز کردم و دیدم یه کیف لوازم آرایش مشگی با دایره های کوچولو بنفش وقتی داخلشو باز کردم دیدم توش سنجاق موی سر حدود ۳۰ تا هست فوری از سالن به سمت اتاقم رفتم و سنجاق ها رو تو نایلون ریختم و کیف و بردم سالن به مادرم اینا نشون دادم و خیلی هم ابراز خوشحالی کردم و هیچ طرز فکر بدی هم نسبت بهشون پیدا نکردم و به روشون هم نیاوردم تا اینکه فروردین عقدکنان دخترخاله م همون کیف و برداشته بودم و دوتا دخترای همون خالم تو اتاق پروو  تو دستم دیدند و خجالت زده شدند و رفتند من آدمی نیستم که به روی کسی چیزی رو بیارم یا مورد بعدی که میتونم بهش اشاره کنم برای خواهرم اتفاق افتاد عید دیدنی رفته بودند خونه عموی شوهرش بهش کیف پول هدیه داده بودند وقتی اومدند خونه کیفو باز کردند دیدند توش پر کاغذ یادداشت قسط و به مادرشوهرش به شوخی گفته بزارید بهش کاغذاشو بدم بیچاره خیلی گرفتاره یه موقع قسط هاش یادش نره بره زندان که مادرشوهرش گفته بود نه بندازشون سطل زباله 

یا دخترخالم کادو عروسی بهش یه دست فنجون ایرانی کار زده شده داده من خیلی تلاش کردم که آبروی دخترخالمو پیش خواهرم بخرم اما وقتی با چشم دیدم پیش خودم گفتم سکوت بهترین جوابه چون کاملأ مشهود بود 

نمیدونم اینطور آدم ها خودشونو زیر گیوتین می بینند یا چی که حاضرند هدیه شون کنار جوی آب بره اصولأ توقع سنگین از خاله هست خصوصأ که خاله دو طرف باشند از دخترخاله و ... توقع کهکشانی نیست پول بدین طرف درک داره دیگه وضعیت مالیاتونو میدونه 

من فکر نکنم در آینده حوصله چرخیدن تو بلور فروشی رو داشته باشم همیشه پولشو خواهم داد از ظرف عروس کردن هم خوشم نمیاد بعضیا همچین ظرف و بلور میخرند انگار قرار قحطی بیاد بوفه گوشه خونه داره زار می زنه ، کابینتا هم درشو باز می کنه نفس عمیق می کشه چه وضعشه آخه ؟!!! اینا اصراف 




۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۷
Maryam



سلام دوستان عزیزم

چند روز پیش داشتم به رفت و آمد و فرهنگ و افکار و عقاید ایرونی ها فکر می کردم که با مسائل چطور برخورد می کنند هر چی که بیشتر ریز می شدم بیشتر به قدر نشناسی و وقت کشی پی بردم آدم های زیادی دور و بر ما هستند که ما به خاطر تجملات نمیتونیم کنارمون داشته باشیمشون چون سیلورهامون دمده شده و.... ولی وقتی از دنیا که برن کلی حسرت دور و برمون میچینیم که آخی فلانی فوت کرد زود خودمونو جمع و جور می کنیم که ختمش کی هست ؟ فوری مرخصی استعلاجی می گیریم که بریم جنازشو از سردخونه بکشیم بیرون ، نمیدونم چی شد که یهو اینطوری شد !!! لازم بود که اینطوی بشه !!!!! مثلأ اگر کاسه بشقابمون برند فلان ، فلان کشور نباشه کسی سر سفره میشکنشون !!!! از وقتی تجملات پاش به سفره ها باز شد محبت ها تلفن شد و بعدشم اونم قطع شد ،عید دیدنی ها محدود به خواهر و برادری شد ، بابام میگفت مادرم دستمو می گرفت می برد خونه خواهرشوهر خواهرزادش !!!!! کی ؟ ۴۰ روز بعد عید !!!!! اما الان چی ما عید امسال ففط خونه مادربزرگم و خاله هام و یه داییم رفتیم و والسلام فقط همینا آرزو کردند سال خوبی داشته باشیم یه دعا کجا و دعای یه خاندان کجا !!!!! اون خالم که سرطان خوشه ای گرفته بود امسال اصلأ تلفن و برنداشت که بگه سال نو شما هم مبارک ما داریم می زیم خونه ی فلانی مثلأ یه بهانه ای بیاره ، دخترش هم که جاری خواهرم هست هم نفس نکشید که ما یه خاله هم داریم تازه دخترخاله پسرخاله هم هستن البته میشه شوهرشو از پخمه ترین آدم ها نام برد اصلأ اختیار دار نیست طفلک پخمه ، همون خالم مبعث مشهد بودند ما دیروز فهمیدیم !!!!! تولد دامادمون هم بود و اونجا دعوت بودیم فهمیدیم خالم اومده خونه دخترش رفتیم پایین دخترخالم اومد جلو در انگار گرفته باشن یه سیر کوبیده باشنش به قول مادرم شبیه عمر بود و فوری چپید تو آشپزخونه !!!! اما اون جاریشون که غریبه ست اینطور نیست به قول خواهرم این از رده خارجه !!!!! پسرخالم اومد خونه یه دست داد و رفت تو اتاق خوابشون حتی موقع خداحافظی هم بیرون نیومد !!!!! میدونم یه روزی دلشون برای این روزا تنگ میشه ولی .... اون موقع نه من یه دختر ۲۴ ساله م نه خاله م نه مادرم این چهره رو دارند نمیدونم چرا آدما انقدر از هم دور شدند ؟!!!! چه چیزی باعث ؟
من میتونم بگم کاسه و بشقاب های من از دمده ترین ها خواهد بود چون کاسه کاسه ست یه چیزی باشه که بشه توش غذا ریخت خورد کافیه دنبال این چیزا نیستم یعنی تو همچین مغازه هایی اصلأ حوصله م نمی گیره دو ثانیه وایستم ولی خواهرم و مادرم. نفسشون میره حتی راجبش صحبت کنند تازگی ها دارم به طلا علاقه مند میشم


شما چی فکر می کنید ؟ چه چیزی به جز تجملات باعث ؟
تو خانواده های شما هم تجملات هست ؟





۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۶
Maryam




ختم صلوات شب نوزدهم ماه رمضان

سلام دوستان عزیز

برای شرکت در کمپین از نام مستعار استفاده کنید و هیچ آدرس و نشونه ای از خود نگذارید

کامنت های حاوی عکس پروفایل شرکت کنندگان به دلیل گفته شده تائید نخواهد شد

    امام صادق (ع) می فرمایند : 

تعیین مقدرات در شب ۱۹ و تائید مقدرات در شب ۲۱ و امضای آ در شب ۲۱ انجام می شود 

1: صاحبدل ناشناس  : 200

2 : صاحبدل نسیما : 1500

3: صاحبدل وروجک :6000

4: صاحبدل دختری همین نزدیکیام : 1000

5: صاحبدل بانو : 300

6 : صاحبدل نای دل : 100

7 : صاحبدل مادر وروجک : 1000

8:صاحبدل امیرحسین :110
9:صاحبدل رز : 1000

10:صاحبدل باران 200

11 : صاحبدل دختر احساس 500 

12 : صاحبدل ماه گیسو 1000

13: صاحبدل .... 500 

14 : صاحبدل امیر 1

15 : صاحبدل محبوبه 200

16 : صاحبدل طلایی ، طلایی 100

17 : صاحبدل حسین 100

18 : صاحبدل رادجو 100 

19 : صاحبدل معصومه 20 

20 : صاحبدل آناهیتا 1 

21 : صاحبدل ناشناس 200

22 : صاحبدل ثمین 500 

23 : صاحبدل لیمو جیم 100 

24 : صاحبدل ناشناس 110 

25 : صاحبدل زنی از کرج 1000

26 : صاحبدل سید ق . م 135

27 : صاحبدل یه مرد عینکی 200

28 : صاحبدل لیلا 100




 16337عاشقانه در طبق اخلاص قرار داده شده است 



۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۰
Maryam

سلام دوستان عزیزم

میخوام از معجزه ای که برام اتفاق افتاد بگم سال ۸۵ بود فکر کنم که برای چکاپ گوشم رفته بودم تهران که متوجه عجیب بودن یه موضوع واسه دکتر ها شدم که مدام دکترها و دانشجوهاشون تالاق تولوق تو اتاق اندوسکوپی میومدند و با دوربین مخصوصشون نگاه می کردند و می رفتن برام عجیب بود تا اینکه ازم خواستند که از اتاق اندوسکوپی بیرون بیام و برم پیش رئیس بیمارستان منم هراسون رفتم و دیدم که اتاق پر از بیمار دکتر ها همش میومدن تو اتاق و ازم می پرسیدند دکتذ دیدت میگفتم نه ! تا اینکه دکتر منو صدا کرد و مادر و پدرم هم همراهم بودند هیچ کدوم به روی خودمون نمیاوردیم که داریم سکته می کنیم رفتم رو صندلی نشستم و معاینه کرد و از مادر و پدرم خواهش کرد که تو اتاق رو به رویی برن و من تو اتاق پیش بقیه مریضا بمونم یه مریض دیگه و نگاه کرد و بعد رفت تو  اتاقی که مادرم اینا بودند و در و بست چند دقیقه بعد مادرم از اتاق بیرون اومد که معلوم بود گریه کرده بوده ولی به روی من نیاورد که دکتر وقتی بیرون اومد گفت سریع وقت عمل بگیرید از ساختمون کناری ما هم از پله ها پایین رفتیم و وقت عمل برای ۱۲ مهر ۸۵ گرفتیم و اومدیم خانوادم چیزی بهم نگفتن و به دکتر گفتند تو راه مسیر گفتم میشه به منم بگید چی شده ؟ گفتند باید دوباره عمل بشی احساس کردم ماشین وایستاده هیچ جا رو درست و حسابی نمی بینم اما دروغ بود ماشین در حال حرکت بود وای خدا برای بار سوم بود خونه رسیدیم مادرم برای برادر و خواهرم قضیه رو گفتند من تو بی خبری سر می کردم تا اینکه ۱۱مهر رسید و پرستارهایی که بالا سرم بودند میگفتند تو وضعیت خطرناکی هستی یه مایعی کنار مغزت اومده و ممکن کات ، تموم بشه منم تا صبح خوابم نمی برد که فردا قرار چه اتفاقی بیفته سخن کوتاه کنم زل زده بودم به ماه و تا صبح پلک نزدم ساعت ۶:۳۰ صبح نظافتی ها و پرستارها اومدند و مادرم و از اتاق بیرون کردند که دکتر قرار بالا سرم بیاد و چک کنه واسه عمل منم ذکر می گفتم و حمد و سنا تا اینکه زل زده بودم به در اتاق بسته تا اینکه احساس کردم یه نور سبز رنگ روی میز غذاخوریم کاملا از روش رد شد و از پنجره بیرون رفت و سمت خورشید از جام بلند شدم و از هم تختیم پرسیدم تو هم دیدی ؟ گفت چیو !!!! فهمیدم فقط من دیدمش ته دلم دیگه آشوب نبود دلم قرص قرص شده بود دکتر بالا سرم اومد وای نمیدونم اون حال و هوا رو باید چه جوری توصیف کنم !!!!! :-((((  گفت تو نیاز به عمل نداری بلند شو برو خونه گفتم شوخی می کنید !!!!! زل زده بود به چشمام گفت مادرت کجاست گفتم همون خانمی که کنار در اتاقم ایستاده به پرستارا گفت مادرشو صدا بزنید !!!!! داشتم سکته میزدم یا امام حسین حتما با عمل هم رد نمیشه !!!!! گفت خانم س باید شیرینی بدی کل بیمارستان داشتند گریه می کردند و تو اتاقم میومدند و گریه می کردند ازم خواهش می کردن که واسشون دعا کنم و از جدم امام حسین بخوام حاجت هاشونو بده پدرم همون جا گوسفند نذر کرد جلو پام ذبح کنه وای نمیدونم درست توضیح دادم یا نه !!!!! برای من ۱۲ مهر متفاوت ترین روز و از بیمارستان مرخص شدم و برگشتم خونه و دیگه به دکتر مراجعه نکردم
به هر چی اعتقاد نداری به معجزه اعتقاد داشته باش



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۰
Maryam