בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

گروه اول 
سلام 
نیت : بخشش گناهان گذشته و دوری از گناهان

مدت زمان قرائت : فقط ۳۰ روز ماه مبارک رمضان

1: بانو مریم (سورة النازعات)

2: جناب دچار ( سورة السجدة )

3: بانو بنت شهر آشوب ( سورة الأنفال -سورة التوبة )

4: بانو زهرا ( سورة الرحمن )

5: بانو زینت ( سورة یس )

6: بانو فاطمه ( سورة یونس - سورة هود  - سورة یوسف )

7: بانو مادر زهرا ( سورة البقرة)

8 : بانو ویرا ( سورة نور - سورة نساء)

9: جناب علیرضا ( سورة النبأ )

10: جناب محمد جواد ( سورة آل عمران )

11: بانو ماه گیسو ( سوره های لیل تا ناس )

12 :جناب محمدرضا (سورة الأنعام - الأعراف )

13 : بانو حوا ( سورة الأنسان )

14: بانو آرزو ( سورة طه - سورة لقمان - سورة عنکبوت )

15: جناب نای دل (سورة الشوری - سورة الزخرف - سورة الجاثیه - سورة

الأحقاف - سورةمحمد (ص)

16 : بانو فاطیما ( سورةالشمس)

17: بانو پدیده ( سورة قدر - سورة الواقعه - سورة ق - سورة المومنون - سورة العلق )

18: بانو مریم ( سوره های العبس ، التکویر ، الانفطار ، المطففین - الانشقاق - البروج - الاعلی - الغاشیه - الفجر - البلد )

19 : جناب مجتبی ( سورة فصلت )

20 : بانو میس فاطمه ( سورة الطور )

21: بانو مریم (سورة المعارج - سورة النوح )

22: بانو ماجده ( سورة القصص - سورة الحج - سورة القلم - سورة القمر )

 23: بانو نگار ( سورة الإسراء ، سورة الکهف ، سورة مریم ، سورة الحدید ، سورة الحشر ، سورة الجمعة )

24 : بانو بخشی ( سورة اقیامة)

25 : بانو افیونی ( سورة المرسلات )

26 : بانو الناز ( سورة المزمل )

27 :بانو معصومه ( سورة جن )

28 : بانو نرگس  سورة المدثر )

29 : جناب حسن (سورة التغابن )

30 : بانو لیلی  ( سورة المائدة)

31 : بانو حدیث ( سورة الممتحنه - سورة الصف )

32 :بانو إل آی ( سورة ابراهیم )

33:جناب محسن ( سورة الفرقان - سورة الانبیاء )

34: جناب حمیدرضا ( سورة الملک - سورة المجادله - الصافات  )

35 : بانو الهه ( سورة الطلاق - سورة الفتح - سورة القلم )

36 : جناب حسین ( سورة الاحزاب - سورة الحجرات )

37 : بانو نرجس ( سورة سبأ - سورة النحل - سورة القمر - سورة النجم )

38 : بانو اکرم ( سورة الدخان )

39 : بانو فهیمه ( سورة المنافقون - ص )

40 : بانو پری ( سورة الشعرا - سورة النمل )

41 : جناب علیرضا ( سورة الحجر )

42 : جناب .... ( سورة الذاریات - سورة التحریم - سورة الحاقه )

43:جناب ابوالفضل ( سورة الروم )

44:جناب محمد (سورة الغافر )
45 : بانو نگار ( سورة الفاطر)
46: بانو الهه ( سورة الزمر )

پایان 


به دلیل استقبال شما عزیزان از تاریخ ۱۵ اردیبهشت 




ثبت نام گروه دوم آغاز میشود 







۶۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۲
Maryam

سلام دوستان عزیزم

چند روزی میشد که زندگیمو از سر تا ته و ته تا سر زوم می کردم و متوجه یه سری اشتباهاتم شدم و تصمیم گرفتم از این تپه شنی که روی خودم ریختم دست بکشم و کمی با دید عمیق تر به زندگی و ثانیه هام نگاه کنم به اولین موردی که رسیدم پدیده ی مرگ بود همون چیزی که خیلیامون بیش از حد ازش گریزونیم تو همین حال و هواها بودم که خبر رسید بنده خدا عارف لرستانی به دیار حق شتافت بیوشو که نگاه کردم دیدم متولد 1350 هستند و یعنی 44 سالگی فوت کردند کمی بیشتر روی این اتفاق ریز شدم دیدم که خیلی از هنرمندهامون رو در سن جوانی از دست دادیم مثل : پوپک گلدره 34 ، عسل بدیعی 36، پویا نهاوندی 32، نیما وارسته 35 ، حسن جوهرچی 45، سید علی طباطبایی 30 سالگی ، فرانک میری28 ، اشکان بانکی 29 ، داوود اسدی 38 ، مجید بهرامی  37 سالگی و....

که فقط آمار ایران از این عزیزان تشکیل نشده خودتون هم یه نگاه گذری به کم شدن های فامیلی تون نگاه کنید می بینید همه در گیر این پدیده هستند ، حالا منظور من این نیست که مدام بشینیم غصه بخوریم ، نه ! ولی خدا رو از یاد نبریم تو زندگیامون داشته باشیمش به خاطر اهداف مالیمون حق کشی نکنیم ، دروغ نگیم ، سر کسی کلاه نزاریم و...... احسان علیخانی تو برنامه دوباره زندگی یه حرف خوبی زد : گفت من فکر می کنم حالا حالاها زنده ام ، آیا همیشه اون چیزی که ما فکر می کنیم اتفاق میفته ؟ بله قانون جذب و راز رو من هم دیدم و قبول دارم اما این قانون از قدرت خدا هم عبور می کنه ؟ با اموات چند چندیم !!!!!! رهاشون کردیم به حال خودشون ، اون ها هم یه روزی زنده بودند اما حالا چی بر خلاف میلشون زیر خروار ها خاک خوابیدند ، مرگ و زندگی آدم ها در ید خداوند ، من اعتقادی به دور از جون و صدقه رو مرده انداختن و خواب مرگ دیدن و .... ندارم من چیزی رو باور دارم که با چشم ببینم وقتی من در طول این بیست و چهار سال عمری که از خدا گرفتم حداقل ده مورد خاکسپاری شرکت کردم اینا همه نشونه است که آقا مرگ وجود داره و امر حق این صحبتا رو هم برنمیداره زندگی ماها خیلی جالب وقتی میخوایم صاحب فرزند شیم میگیم خدا بهمون یه بچه بده و وقتی صحبت مرگ میشه میگیم دور از جون هر آمدنی رفتنی داره خونمون مهمون بیاد روز سوم میگیم اومده کنگر خورده سنگر انداخته

ما هم قرار نیست تا 10000 سال حتی با صفرهای بیشتر زندگی کنیم لطفا این حرفا رو بزارید کنار و خوب زندگی کنید و خاطره خوش از خودتون باقی بزارید ، دست مردمو بگیرید ، کارای خوب کنید و..... یه نگاه به وضعیت رفت و آمدهامون به قبرستون بندازید حرفم سبز میشه ، عمه ی من میگفت من هرگز نمی میرم سال 85 فوت کرد و رفت با همین باوری که داشت

تعبیر من از زندگی

زندگی مثه یه مسابقه ست که باید اینجا بازی کنی و نتیجه ی قهرمانی یا سوختن شو در سرای دیگه بگیریم

به این عکس ها خوب نگاه کنید و ببینید مرگ هست الکی نشینید قصه ببافید من حالا نه

این یه فیلم طولانیه اما دیدنش برای تلنگرمون کافیه " سیاحت غرب "

Image result for ‫عکس قبر پوپک گلدره‬‎

سنگ قبر عسل بدیعی






Image result for ‫عکس قبرعلی طباطبایی‬‎
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۳
Maryam


۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۳
Maryam

سلام دوستان
با تبلت پست میزارم هر وقت که وای فای مو روشن می کنم تو منو کشویی یه سری اخبارای خلاصه نگم براتو میاره دیروز زده بود " فیلم اعدام عباس صحرایی "  الان فکر کردند صحنه ترکوندن یه آدم واسه ملت جذابه ؟ یا مثلأ منو تو همچین صحنه هایی دیدن ؟ برای شما هم از این چیزا میاد ؟



۶۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۱
Maryam
سلام دوستان عزیزم عصر بخیر

شما وقتی با جمعی از دوستانتون در ارتفاع قرار می گیرید به چی فکر می کنید ؟ مسلمأ  هر کسی یه چیزی میگه
نظر من در ارتباط با مرگ تعمیم دادنی نیست من مرگ رو یک شغل سخت میدونم که از دنیا بازنشسته میشیم بعد از این همه سختی و جمع آوری پول و خونه و خانواده نسب به آتش سوزی و یا هر بلایی که سر زندگیت بیاد بی تفاوت باشی ،  فکر کن بچه ت تو دریا داره دست و پا میزنه تو اونجا بی خیالی نه اینکه بی خیال باشی ها نه دستت از دنیا کوتاه باشه کاری نتونی کی مرگ از معدن ذغال سنگ هم سخت تره که یه روزی همه ی ما رو در بر خواهد گرفت ، مرگ از نظر من  اون چیزی نیست که دیگران فکر می کنند چیزی که مردم از مردن برای خودشون ساختند مثل یه فیلم که نمیشه با قلب و روان سالم هم نگاش کرد +۲۰۰ سال هست ، انقدر میگن اون جا آتیش داره و.... که افراد همه دنیاشون شده اموالشون و قدرت دفاعیشون همه وسایل مکانیکی شده در صورتی که چیزی جز اعمال ما یارای ما نیست مرگ زیبا تر از اون چه که ما فکر می کنیم هست ، جهنمی که افراد میگن یک طبقه از جهنم هست جهنم هر آدمی با دیگری فرق داره همه که یک جا نمی رن با یک دز ، البته همه که جهنم نمی رن من دارم راجبه طبقه خودم حرف می زنم ، یا انقدر راجبه کار گزار مرگ میگن انقدر ترسناک که همون جا جلوش جون می کنی و اینا همش خرافات ذهن ماست ما عادت داریم از چیزی که هراس داریم یک موجود استثنائی که حتی کارگردان های تخیلی هالیوود هم به احتراممون بلند شن و کف بزنند بسازیم من آدم خوبی نیستم و سعی بر خوب بودن هم ندارم چرا که اگر بخوام آدم خوبی شم باید نظر مثبت هزاران نفر و به دست بیاریم که تقاصش پاک شدن خودم هست ! شک ندارم بازدیدکننده هایی دارم که از قلم من خوششون نمیاد یا دنبال کننده م هستم و ستاره منو تو پنلشون می بینند اهمیتی نمیدن برام مهم نیست خوبی رو باید تو قلب آدم ها جست من میتونم تو قلب شما من یه آدم مرموز ، یه آدم بی دین و ایمان ، یه آدم جالب ، ..... بیام افکار دیگران بهشت و جهنم رو برای من معلوم نمی کنه نمیدونم در پس دل پیچه های ابرها چی میگذره و کدامین سنگ فرش از شهر آغوش کشیدن تن سرد منو به آغوش می کشه ، پنبه چشم های من در کدوم خط تولید کارخونه تولید خواهد شد ولی میدونم یک روز در کمال ناباوری با کارگزار مرگ فیس در فیس خواهم شد و. مرا به جایی شبیه کویر که خاک هاش با نسیم ملایمی غوغا می کند و خورشید تلفیقی از ابر و از جنس آسمون خواهد برد اون جا سرتاسرش آرامش و جاهایی پر از کشف کردنی خواهد بود که بی خیال همه چیز می شوم آن جا مرگ است که نه تشویشی در آن راه دارد و نه آستین لباسم عرقچین پیشانی ام از یک خواب پریشان می شود

این دیدگاه شخصی من نسبت به مرگ بود حالا میتونه درست باشه میتونه غلط باشه ولی تو ۲۴ سالگی قبولش دارم




۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۷
Maryam

سلام دوستان عزیزم صبح بخیر
مقدمه و بعد جشن عقد چه گذشت ؟
خب اول بگم که فلسفه ی ماچ چیه ؟ چرا باید همو ماچ کنیم ؟ خصوصأ افرادی که هیچ حسی بهشون نداریم ؟!!!!! مثلأ عمه ی دخترخالمو واسه چی باید ماچ کنم یا اون ؟ یکی یه جواب منطقی به من بده لطف کرده !!!!!



این پست منتسب به ستاره های شهر شو هست

۲۱ جشن عقد همون دخترخالم بود که تو پست مذکور نوشته بودم
صبح با مادرم صبحانه خوردم ساعت ۱۰:۰۰ صبح خواهرم زنگ زد یهو یادم افتاد ای وای ابروهای من پاچه بزی که !!!!! ظرف ها رو شستم و زود حاضر شدم با مادر آرایشگاه بریم !!! یه ربع بعد آرایشگاه بودیم خدا خیری آرایشگرم بود و با شاگردش داشت نقلک می گفت ، تا رسیدم گفتم بند ابرو دارم گفت بشین اصلاح کن نشستم اصلاح بعدشم ابروهامو کوتاه پهن برداشتم بیرون اومدیم بعد یهو یادمون افتاد ای دل غافل ناهار نداریم سر راه سه تا تن ماهی خریدیم خونه رفتیم و دیدم داداشم قصد عزیمت داره رفتم تو اتاق دنبال لباس راحتیام می گشتم که داداشم فهمید باز جلو در اومد مسخرم کرد گفت : مریم تو همیشه خدا درگیر لباس پیدا کردنی نیش هم تا لاله گوشش وا بود حالا مادرم بفهمه من یه چیمو گم کردم میگه جاهای دیگه هم بگرد که نمیشه بگم آی لاویو ننه ! لباسمو پیدا کردم داداشم چیتان پیتان از اتاقش بیرون اومد و مادرم گفت ۵ باید تالار باشیم گفت نمی رسم چون باید چراغای ماشینو نصب کنم ، کارواش برم ، آرایشگاه برم که خلاصه زد به صحرای کربلا مادرم گفت مریم اتاق عقد دعوت نیست گفت سعی می کنم بیام منم خواستم یه حالی به داداشم داده باشم گفتم من تو سالن میشینم تا اتاق عقد تموم شه و رفت  ناهار و خوردیم و من حموم رفتم و بعد از من مامانم ، موهامو با سشوار صاف کردم یه کلیپس فرمالیته هم زدم که فقط رو شونه م نریزه دیسگو ، کفش ۱۰ سانتی ها ، مانتو و شال و کیف جلو دست آوردم لباس های از اینجا رو پوشیدم بعد دیسگو رو انداختم تو ساک بعد با خودم تصمیم گرفتم چون لباس اتاق پرووم تنگ آرایش نکنم اونجا آرایش کنم که ترکیباش بهم نریزه زنگ زدم خالم که ما با اونا میریم چون پدرم به مرغ و ... تازگیا واکنش گلاب به روت نشون میده نمیومد  چون مسبب دیر رفتن های ما رو من بدبخت میدونند چون شلخته م آقا اینجوری کیففففففففف می کنم به کسی چه !!!! خیالشون جمع شه آماده م  گفت باشه اما من حاضر هنوز نیستم گوشی رو قطع کردم پنج دقیقه بعد زنگ زد و گفت عزیز قاطی کرده میگه نمیاد و از این داستانا حالا بعدأ قضیه شو میگم ساعت ۶ جلو در خونه بودند ما پایین بودیم عزیزم هم تو ماشین بود کارد میزدی خون خالم در نمیومد اون هم عصبانی شه یه چی بهش بگی خدا رحمت کنه تا اون جا مادر بزرگمو خالم یکه به دو کردند منم سعی کردم جمع کنم کمی آروم شدند شوهر خالم گفت احوال مریم خانم ؟ خالم هم گفت ای بابا مریم کیه !!! جا داشت ازش تشکر کتم ولی از جونم سیر نبودم رسیدیم تالار و طبقه ۱۲ بود و سوار آسانسور بودیم مادر بزرگم داشت پایین نگاه می کرد گفت وا یعنی ما انقدر پایین بودیم ! ما هم گفتیم نگاه نکن ، رسیدیم خالمو دختراشو دیدیم تبریک گفتیم بعد خالم به مادرم گفت برو اتاق عقد ( تو سالن زنانه ) بود رفتم اتاق پروو و دیسگومو پوشیدم موهامو سامورایی بستم داشتم. آرایش می کردم دو تا دهه ۸۰  هم اومدند بلا نگرفته داشت ناخن مصنوعی می زد !!!!!! اونم با چی !!!!!! چسب شیشه ای معلوم بود خانوادش راضی نبودند چسبشو برداشته بودند می رفت بیرون کنده میشد میومد پروو با حوصله در حالی که با خودش حرف می زد با قیچی چسب می کند میزد رو ناخنش بعد ناخن مصنوعی رو روش می چسبوند می رفت خواهرش اومد تو آرایش کرد اون یکی دختره که ۵-۶ سالش بود اومد به دختر بزرگ گفت که واسم یوژ بزن گفت تو رو چه به رژ گفت تو چرا می زنی !!!! گفت من بزرگ شدم گفتم الان بچه چاقو می کشه !!!! مانتو و شلوار و شالمو تو ساک انداختم هنوز مهمون ها از مردونه داشتند می رفتند اتاق عقد رفتم یه میز که کنار صندلی عروس دوماد بود نشستم تا عقد تموم شه نیم ساعت شد فکر کنم ، ساعت ۷:۳۰ مراسم تموم شد و مهمونا بیرون میومدند و همه نشستند ولی هنوز نمیشد گفت جشن عقد چون عروس داماد هنوز نیومده بودند ساعت ۸ از اتاق بیرون اومدند رفتم به عروس و داماد دست دادمو آرزوی خوشبختی کردم اومدم نشستم خواهرم اینا هنوز نیومده بودند  بعد شهره می خوند بعد یه آهنگ اسلو از بابک جهانبخش پخش کردند قشنگ بود ، بعد خواننده سلام علیک کرد و خودشو معرفی کرد عروس داماد نشستند وجاری هاش بلند شدند رقصیدند تازه جاری بزرگ جوون ها اما عروس دامغد داره !!!!!! جاری کوچیکش ۱۰ ساله ازدواج کرده بچه نداره چون کارمنده !!!!!! اومدند وسط رقصیدند بعد دخترخالم منو بلند کرد رفتم رقصیدم باهاش و نشستیم خواهرم اومد و نشست داماد و خواستند بره اونور با خواهرم رفتم اتاق پروو تا کمکش کنم لباساشو تنش کنه خودمم یه نگاهی به آینه کردم همه چی خوب بود با خواهرم رفتم رقصیدم نشستیم دوتا میوه بخوریم گارسوناش دهن ما رو سرویس کردن تا پوست می کندی بخوری یهو میز مخصوص پوست میوه ها رو میاوردند خالی می کردند خلاصه دو بار تکرار شد و داماد اومد زنونه و با عروس اومد رقصید و منو دخترعموهای عروس و جاری های عروس دورشون حلقه زدیمو رقصیدیمو عروس داماد نشستند آذری گذاشتند همونا که وسط بودیم آذری رقصیدیم کفشامو در آوردم چون ۱۰ سانتی بود نمیشد با دخترعموش مژگان بعد نشستیم عروس داشتند می رقصیدند داماد عروسو ماچ کرد و به طبع عروس هم همین طور !!!!!! خجالت هم خوب چیزیه !!!!! ولی حیا کجا صورت داماد رژ گونه شده بود  و کم کم دیگه داشتند میزها رو جمع می کردند که شامو بیارن عروس داماد نمیدونم کجا رفتند شام بخورند ژله و .... آوردند خیلس از این کار بدم میاد دوربین اومد فیلم بگیره خو از چی فیلم می گیرین !!!!! خو شاید یارو دهنش پر برنج باشه خب همچین صحنه ای واقعأ قشنگ مثلأ میخوان بگن شام دادیم یه دور از غذاها که رو میز فیلم بگیرند تمام ! دو پیمونه برنج میدن از حلقوم طرف در میارن  بعد شام حاضر شدیم اومدیم سمت آسانسور عمه ش منو دید گفت مریم جان آسانسور خالیه اول شما بیاید برید خواهرم زنگ زد داداشم گفت پایین تر از تالار وایستاده نم نم داره میاد جلو هوا هم سوز داشت اصلأ عجیب سوار ماشین شدیم خونه ساعت ۱۱:۴۵ رسیدیم ساعت ۱ خوابیدیم




۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۳۶
Maryam

سلام دوستان عزیز ظهر بخیر

هیچ وقت تو زندگیم حرفامو به کسی نمیگم ، یعنی از اول اهل درد و دل کردن نبودم اوایل نوجوونیم با خواهرم درد و دل میکردم اما اونم از دست من خسته شد و گفت باید مشگلاتتو خودت حل کنی یا به من مربوطی نیست یادمه چندین بار بهش گفتم این چیه ؟ این چیه ؟ گفت خودت یه کمی فکر کن اون روز خودمو احساس کردم از یه بالن با ارتفاع خیلی زیادی شوت شدم زمین ، از اون روز به بعد دیگه واسه همیشه تا به امروز که اینو مینویسم تک شدم کم کم سن ها رو پشت سر گذاشتم و یادم رفت آخرین باری که با خواهرم صحبت های خواهرونه کردم کی بود ؟ دیگه از افکار و عقایدم با کسی حرف نزدم دنیام زندونی ذهن من شد ، یه قفل کتابی بزرگ روی روزایی که ذهنم درگیر بود زدم خانوادم متوجه درگیری ذهنم میشن اما لام تا کام کلامی باهاشون حرف نمی زنم نمیدونم شاید یه آدم تافته ی جدا بافته از اون ها باشم من هیچ وقت افکار و خواستنی های یه دختر و درک نکردم که وای کی جهیزیه بخرم ؟ دروغ نخوام بگم از یه پسری خوشم میومد اما .... نمیخوام بحثشو باز کنم ، یا اینکه لاکم با شالم ست باشه ، برام دیدن ویترین لباس فروشی ها جذابیتی نداشت ، احساس خاصی به طلا ندارم ، از قابلمه فروشی و این داستانا متنفرم یعنی بودمو هستم نمیتونم چنین جاهایی بند شم ، قابلمه قابلمه ست ، دنبال چشم تو هم چشمی نیستم ، یا حفظ کردن رنگ لباس فلانی که ببینم عروسی چی می پوشه و کدوم لباسو تازه خریده و .... دیگه که نمیشه شمردشون هیچ وقت مثل خانوادم نبودم اونا مذهبی هستند من نیستم ، اونا عشق غیبت هستند من نیستم ، من فقط اندیشیدن رو دوست دارم هیچ کسی نمیدونه من به چی فکر می کنم ؟ اما تو بحث ها که شرکت می کنم پخته ترین چیزها رو میگم چرا ؟ چون قبلأ بهش فکر کرده بودم ، من تو بدترین شرایط هم تنها بودم و از این کار واقعأ لذت می برم به نظرم لزومی نداره همهاز کار و بار من سر در بیارن من یه روزی رونده شدم و حالا روی بالاترین سکوی ذهنم به وارد کردن پسورد خانوادم به دنیام می خندم من هیچ ردی از افکارم تو حرفام و شر و ورهایی که به خانوادم میگم نیست هیچ کسی از آرزوهای من خبر نداره ، مثلأ کی میدونه من تو فکر خرید یه ویلا تو فریدون کنار هستم؟ چه کسی میدونه من دوست دارم یه اسب داشته باشم ؟ چه کسی از برنامه های آیندم خبرداره ؟ چه کسی میدونه اون پسری که ازش خوشم میومد کیه ؟ من یه مغرورم که کبوتر افکارم جلد جایی نیست ، هیچ کسی رو به دنیام راه نمیدم شاید یکی ازم بپرسه خط قرمز زندگیت چیه ؟ بگم درد و دل کردن با دیگران باشه ، من عاشق موزیک هستم ، عاشق حیوانات خصوصأ سگ اما به خاطر احترام به اعتقادات مادرم تا به امروز سگ نخریدم ، من عاشق بحث های اجتماعی ، فرهنگی هستم ، عاشق صحبت کردن راجبه موزیک و خواننده ها چیزهایی که خانوادم بعد از ۳۰ ثانیه راجبه موارد گفته شده چهرشون طوری میشه که به زبون بی زبونی بهم حالی می کنند علاقه ای به شنیدن این حرف ها ندارند ، خواهر من یه آدم مذهبی هستش یعنی طایفه مادریم من هیج وقت نمیتونم با هیچ کدوم از مردهای طایفه مادریم صحت کنم طایفه پدری هم که تعطیل اونا تو یه حصاری هستند که من نیستم من در قید و بند هیچی نیستم آزاد آزادم من روحیه تحت سلطه قرار گرفتن ندارم از مشارکت خوشم میاد من زیر سلطه هیچ احدی نخواهم رفت چون انقدر ذهنم رشد کرده که از عهده ی تصمیم گیری های زندگیم بر بیام
جدیدأ نوشتم :

شاید از دیگر چیزهایی که بشه به این پست اضافه کرد این باشه که من هرگز نمیخوام الگوی کسی باشم ، از شنیدن این که کسی منو افکار و رفتار منو الگو قرار داده بسیار بسیار عصبانی میشم ، من نگاه متفاوتی به دنیا و افکار و دیدها دارم که مختص خودمه و کسی از این ها اطلاعاتی حتی تا سرازیری گورم هم اطلاعی پیدا نخواهد کرد ، نمیدونم چرا اینو اون خودشونو به در و دیوار می کوبند که با من نسبت داشته باشند یا حتی منو بوس کنند صد من آرایش روی صورتش هست صورت منو لای موهای پر تافتش فرو می برد من یه آدم متفاوت با یه دنیای متفاوت هستم عاصی شدم از این نزدیک شدن ها ، من یه زمانی دوست داشتم دوست داشته بشم نشدم حالا هم نمیخوام دوست داشته بشم ، من یه تحلیل رفته م من راجبه همه چیز متفاوت می اندیشم و زمانی برای دوست داشتن آدم هایی که با من هم سو نیستند ندارم من از دست هیچ کسی ناراحت نمیشم چون میزارم پای اینکه از من هیچی نمیدونه هر وقت کسی حرفی بهم بزنه به صورت لحظه ای یه پیام جلو چشمم میاد اصلأ مهم نیست تا سال گذشته خودخوری و قهر می کردم اما امسال قدرت تحلیل رو از خودم گرفتم هیچیو تحلیل نمی کنم همه ی این مطالب گرد یه موضوع می چرخه که تو ذهنمه این همه می نویسم اما کلامی شو تو وبم نمی نویسم چون هیچ کس به دنیای من محرم نیست در صورتی که همه به خانوادم نامحرم الی دلشون ولی برای من برعکس


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۱۵
Maryam

سلام دوستان عزیز شب بخیر
در ارتباط با پست قبلی که همین عنوان رو داشت باید یه کوچولو توضیح بدم
اولأ : من مذهبی نیستم و ظاهرأ مخاطب هام مذهبی هستند
دومأ : سوء تفاهم نشه این پست مهر تأییدی به روابط جنسی و دوست دختر / پسری نیست حرفی که زدم این بود که چرا باید بهترین سال های عمر یه جوون سر چگونه گی به وجود اومدنش حروم شه وقتی میشه رفاقتی نسبت به سنش براش بگیم ؟ الان در حدی رسیدیم که پسر ۲۲ ساله تموم آرامششو کلید حل مشگلاتشو تو مسائل جنسی میدونه ؟ بیشتر جنبه حرفام تربیتی هستش چرا والدین فقط بچه رو دنیا میارن و بعد به حال خودش رهاش می کنند ؟ چرا به فکر نیازهای بچه نیستند !!!! چرا بعضی ها کلمات جنسی رو جدا می نویسند مثلأ : ش ه و ت ما همه از یه شب شهوتناک تشکیل شدیم چرا دروغ می گیم !!!! چرا لب هامونو گاز می گیریم ؟ چرا از شنیدن خبر اینکه بچه مون دوست دختر / پسر داره سکته میزنیم وای آبرومون رفت !!! از شنیدن دروغ لذت می بریم ؟ اینکه بچه بگه میره کتابخونه بعد از قلیون سرا سر در بیاره راضی هستیم اگر جواب مثبت من حرفی واسه گفتن ندارم در ارتباط با پریود هم باید بگم که من هنوزم به حرفام اعتقاد دارم نمیشه پروسه طبیعی بدنو پس زد همه میدونند کسی چیزی برای پنهون کاری نداره یه تعداد گفتند عرف با دو دوتا چهارتای من جور در نیومد و این هم اصلأ مهم نیست هر کسی رویه خودشو داره هر طوری دوست دارید زندگی کنید من در آینده فرزند دار میشم و بچه هامو به شیوه خودم تربیت می کنم نه بچه های شما رو ، من هرگز نمیتونم الگوی کسی باشم لطفأ پست هامو کپی نکنید ! یا اگر هم کپی می کنید لینک کنید بیان اینجا تا در خصوص افکار شخصیم توضیح بدم شرایط فعلی رو خوب ارزیابی نمی کنم هر کی تو یه فاز تعداد بسیار زیادی از  پسرها دوست دختر دارند و قاعدتأ دخترها هم تعداد زیادیشون دوست پسر دارند چیزی که عوض داره گله نداره دیگه ، داریم با دوست دختر / دوست پسرهای هم وصلت می کنیم دیگه ، این اون دنیایی بود که می خواستیم !!!!

نیاز جنسی نه چیزی هست که بشه زیاد تو فکرش رفت نه چیزی هست که بشه رهاش کرد ، نباید از این مسائل هراس داشت این طبیعت ماست من نوعی هیچ وقت نتونستم با مادرم در این خصوص صحبت کنم درست و درمون شاید اون هم قاطی همین عرف ها باشه ! نمیدونم اما من از سن ۱۲ سالگی از مادرم پرسیدم مامان من چه جوری به وجود اومدم حرفی نزد و گفت بزرگ شی می فهمی از اون موقع این ابهام تو ذهنم بود سن ۱۴ سالگی افتادم دنبالش اون موقع نت نداشتم از دوستانی که از مادرشون پرسیده بودند می پرسیدم و سن ۱۶ سالگی این راز برام فاش شد دو سال برای این سوال دنبال جوابش بودم خب من نوعی اگر یه کوچولو کنجکاوی کرده بودم منم زن دختر نما میشدم !!!
شاید تا حالا روتون نشده باشه که بپرسید چه سنی باید این مسائل و عنوان کرد !
برای دخترها ۱۲-۱۳ سالگی ریز ریز نه که بشینی قصه تعریف کنی مثلأ از اینکه جاهای خصوصی شو نباید کسی دست بزنه و انگشت تو خودش نکنه
سال به سال اطلاعاتش بالا بره تا دبیرستان که تو راه برگشت کسی جلو پاش ترمز کرد بدون داستانش چیه !!!

پسرها از ۱۴ سالگی بلوغ تعریف بشه البته بهتره پدر تعریف کنه اون هم نم نم که فقط با تغییرات فیزیکیش با آگاهی رو به رو شه و فکر نکنه این اتفاق خاص اون !!!
والا یه سری ها پریود رو هم نمیدونستند از بس پدر و مادر ها الگوهای نادرست تربیتی داشتند دیدم جیغ زدند !!!! وقتی چیزی هست قابل انکار نیست بچه انقدر باید با مادر و پدرش رفیق باشه دردشو بگه نه که خودارضایی و ... کنه هزار جور گرفتاری برای آیندش به وجود بیاره ما اگر باور داشته باشیمو ملکه ذهنمون باشه ما از زمانی که بچه مون رو بقل می کنیم در قبال همسر آینده ش تا بای بای شب عروسی مسئول هستیم بهترین سبک زندگی رو تعیین می کنیم و کلی به به و چه چه برام می کنند که جلو پای دخترم ترمز زدند سوار نشد نه اینکه مخفیانه گوشی دوست پسرش بده نیمه شب حرف بزنه باهاش
الان داستان جوونای امروز پسر خوب بابا ، دختر گل مامان اما در عوض دروغ میگن من دوستانی داشتم که دوست پسر داشتند نمره ۲۰ کلاس بودند ، مشگل اخلاقی داشتند و از مدرسه زنگ میزدند کاندوم تو کیف دخترت پیدا کردیم !!!
دروغ بد و نباید گفته شه

این هم که میگین عرف ، کی تعیین کننده عرف ماست ؟ همین مردم یا مادربزرگ های مادربزرگمون که مثلأ برای نوزاد به طب سنتی اعتقاد داشتند اما الان علم پزشگی اونو رد می کنه ! منو شما تعیین می کنیم چی خوبه چی بد ؟ مثلأ زن همسایه ما طلاق رو تجربه میدونه اونا تو فرهنگشون طلاق بد نیست اما برای من طلاق هرگز نمیتونه تجربه قلمداد شه !!!! هر کسی هر جور دوست داره فکر می کنه و زندگی می کنه نیازی نیست با وحود پدر و مادر و خانواده سمت جامعه چی میگه کشیده شیم ، اگر قرار بر عرف باشه پس چرا خواستگاری تشریف می برید یا براتون تشریف میارن دقت به فرهنگشون می کنید ؟ چرا راجبه پوشش و دینشون می پرسید ؟ و روش ریز میشید ؟ سبک سنگین می کنید !!!! خب بگید هر چی عرف بگه !!!! مثلأ چرا شکاکی مشگل روانی قلمداد میشه در صورتی که افراد شکاک ترس دارند چرا نمیگیم خب عرف میگه باید زن و شوهر به هم شک داشته باشند !!! پس عرف توجیهی برای رها شدن از وجدان برای اینکه مسائل مهم زندگی فرزندانمونو بهشون نگیم که زشت و بد !!!! از غریبه بشنوه و هزار جور بلا سر خودش بیاره که درگیری ذهن یه دختر سلامت بکارتش باشه و یه پسر واسه پست قبلی بیاد بگه دوختن پرده بکارت بورس شده !!!
من هرگز فرزندانمو اذیت نخواهم کرد و نمیزاره سر این مسائل گریه کنه




انتشار حیای کاذب در دختر و پسرهای امروزی ،میراثی برای فرزند پروری شان

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۴
Maryam

سلام دوستان عزیزم ظهر بخیر

این روزها با آن روی سکه کره زمین آشنا میشم موجودات تهی از احساس و درک که شاید بشه تو دور ریزهای خلقت جایی براشون باز کرد ، برای من تعریف خوشبختی اینکه اگر درک مقابل وجود داشته باشه دنیامون گلستان میشه من کاری به دنیا ندارم یعنی جایی که توش زندگی می کنیم چون ما مجموعه ای از موجودات روی زمین هستیم که از لحاظ فیزیک شببه همیم اما نگاه های متفاوتی داریم جایی خوندم که زن گفته بود پرستاری از شوهر مریض سخته اما داشتن هوو قابل تحمل حالا نمیخوام بحث شو باز کنم من اگر طرف مقابلم درکم کنه حاضرم باهاش هر روز قاطی پلو بخورم ، اما یه سری ها انگار نفی شده عقل و شعور هستند در سن ۳۶ سالگی با دختر خاله م ازدواج کرد هیچی نداشت !!!! پدر زنش که شوهر خاله من باشه براشون خونه خربد که به اصطلاح آلاخون والاخون نشن بعد از گذشت سه سال خدا یه ناز جوجو داد و ۱۶ فارغ شد به جای درک که همسرشو خونه خاله م ببرد که چهارتا پله کوتاه داره و ویلایی هم هست گفته بود پله های خونه رو که افتضاح تیز و زیاد هست که رو به روی در پشت بوم هست نم نم بالا بیا و بیا خونمون حالا هم همه تب کرده اند چه جوری به دیدنش بریم !!!! توقع داشته که با سزارین بالا بیاد و الحق که حرفش هم به کرسی نشوند و دخترخاله بینوام بالا رفت چطور ممکن بعد از سه سال هنوز با پدر خانم ، مادر خانم ، برادر خانم مؤذب یا عامیانه ش رله نشده باشه !!!! خدایی بعضی ها آزار دارند و بعضی ها هم مظلوم هستند میدونم مظلوم بودن خوبه اما من فکر نکنم تا ۷۰ سالگی هم بتونم خودمو تو دسته مظلوم ها قرار بدم من یاد گرفتم خودمو بیشتر از هر کسی دوست داشته باشم و خودم مهم ترین آدم زندگیم باشم من نه مظلوم هستم و نه به چیزی قانع هستم باید ایده آل ها مال من باشه چون فکر می کنم من دنیا اومدم که زندگی کنم نه اینکه عذاب بکشم فعلأ تو دنیای خودم به این نتیجه نرسیدم که مظلوم باشم یا که دیگری از من مهم تر باشه من اعتراضی هستم من شده از صخره های لق یه کوه بالا میرم تا به قله برسم من هیچ وقت نمیتونم مثل دخترخاله م باشم البته اگر داستان خانوادگی این دخترخاله م را بگم خیلی طولانی میشه و شاید بشه با این جمله این خانواده رو توصیف کرد خانواده ای پر از تنش و استرس خاله م با این که وضع مالیشون خوبه و مالی خوشبخته اما ...... بی خیال پست منفی میشه دوست ندارم
از دیگر افکار عفونت کرده خانواده داماد خاله ام پسر ، پسر قند عسل هستش و بعد از سونوگرافی که فهمیده دختر هست به دخترخاله م گفته من پسر میخواستم ، همیشه دعا کنید از شر یه سری موجودات شبه انسان مصون باشید



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۸
Maryam

سلام دوستان عزیز شبتون بخیر
این یه پست که خودم تجربه ش کردم و از یاد آوریش واقعأ لذت می برم با خودم فکر کردم خالی از لطف نیست حداقل واسه کسانی که مثل من عشق هیجانند !


پارت اول : اولین عمل جراحی من

زمانی که بی هوش شدم احساس کردم که جسمی ندارم و روی کره زمین شناور هستم انگار که اختیارم با خودم نبود همین طوری روی کره زمین می چرخیدم انگار یه من دیگه ای به جز خودم بود که داشت منو نگاه می کرد نمیدونم شاید اون منی بودم که روی کره زمین بود برام عجیب بود !!!! بعد از یه گندمزار سر در آوردم که یه چوب دستم بود اما از جسم خبری نبود یعنی دیدی رو خودم نداشتم یه چوب دستی دستم بود و از میون گندمزار ها رد میشدم و دور میشدم پشت سرم هم یه نفر میومد انگار که تعقیبم می کرد درست خاطرم نیست چهره ش اما نمیدونم چرا از یادآوریش خوف می کنم


پارت دوم : آزمایش خون


یه روز دکترم برام آزمایش نوشته بود و باید بعد از مدت ها آزمایش میدادم منم از همه جا بی خبر نشسته خون دادم که بعد از بلند شدن متوجه بد بودن حالم شدم اما بیمار پشت پارتیشن منتظر بود و این یعنی یاید ترک می کردم در حال ترک اتاق نمونه گیری بودم که ناگهان تموم تصاویر رو به روی چشام شروع به بهم ریختن کرد و حس کردم خیلی سنگین شدم و افتادم و دیگه متوجه چیزی نشدم و یه جایی بودم که انگار یه سوله نیمه تاریک باشه با قفسه های لباس که تو باشگاه ها هست داشتم جلوتر می رفتم که یهو متوجه یه نور سبز شم که سرم فریاد زد نه ! الان وقتش نیست و من صدای دکتر آزمایشگاه که اسممو صدا می کرد و نم نم داشتم تصویرشو واضح تر میدیدم بیدار شدم و پاهام بالا بود و برام آب قند آوردند خوردم و ماجرای تصاویر و گفتم مادرم گفت اونا فرشته بودند تو برگشتی نمیدونم این مرگ بود یا چی ؟ اصلأ چند ثانیه طول کشید اما من هرگز استرسی لحظه دیدن اون تصاویر نداشتم ولی برام خانوادم مهم نبودند اصلأ فکرشون نبودم






۱۶پارت سوم: ۱۶ آبان ۹۵


دوست داشتم تصاویر پارت اول رو ببینم اما تکرار نشد و برام حسرت شد
حالا علت تصاویر پارت اول و نمیدونم شاید کامل بیهوش نشده بودم یا چی ! شب قبل ۱۵ آبان ۹۵ به عشق این خوابیدم که اون تصاویر و ببینم اما حسرت شد




نمیدونم حکمت این اتفاقا چی بود ؟ کاش یکی پیدا میشد دلیل این اتفاقا رو بهم می گفت ، یعنی من مرگ رو تجربه کردم ؟ اینا سوالایی که حل نشده گوشه ذهنم داره خاک می خوره :-(
مگه فقط من عمل جراحی انجام دادم ؟ چرا کسانی دیگه همچین تجربه ای رو نگفتند تا حالا ؟ اون طنابی که منو به صورت شناور روی کره زمین می چرخوند چی بود ؟ مرز دنیا و مردن بود ؟ تمام تصاویرش یادمه و این برام هیجان انگیزه ولی دلیلش هم مهمه که چرا ؟











۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۸
Maryam