בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

בنیاے یڪ בوشیزه چپ בست

درباره هر چیزی که راجبش حرفی واسه گفتن داشته باشم می نویسم

سلام دوستان ظهرتون بخیر و شادکامی

از اون روز به بعد دیگه هیچی مثل سابق نشد انگار اون حرفایی که میزد انگار از عمق روحم بود و واقعا یک شکاف بزرگی بین من و اونا به وجود اومده هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست چون تازه تو این بحران قرار گرفتم و خیلی درگیرش نشدم نمیدونم راضیم یا ناراضی اما یه چیو خوب فهمیدم که شدیم یه پازل بهم ریخته هیچ احساسی دیگه بهشون ندارم فکر کنم تجویز فاصله داروی بدی نباشه کمی لازمه از بعضی ها دور شی تا بفهمن هستی یعنی چی و نبودت یعنی چی ؟ این " نبود " لازمه متاسفانه انقدر غرق اطرافیانم شده بودم که خودمو یادم رفته بود فکر می کردم یکی از فاکتورهای لازم برای یک زندگیه خوب داشتن رضایت دیگرانه و روش خیلی کار کردم اما الان در ۲۳ سالگی پی به این فاکتور ننوشته ی زندگی بردم دیگه حاضر نیستم خودمو فدای اینو اون کنم که اونا رو داشته باشم کمی استراحت لازمه و این احساسات منجمد هم معلوم نیست کی از بین بره یا موندگار شه اون هم تکلیفش با روح من معلوم نیست دیشب تولد خواهرم بود اما از اون روز به بعد هیچ حسی بهش ندارم اون روز خیلی روز بدی بود اون جا بود که فهمیدم چه اشتباهاتی کردم موقع حاضر شدن و رفتن سمت خانه خواهر این حس تو صورتم کوبیده شد صبح مادر گفت زنگ بزن تولدشو تبریک بگو و من هم زنگ زدم اما تبریک ساده گفتم شب هم همین طور تبریک نگفتم کاش یه وقتایی آدما یه کارایی نمی کردن تا باعث شه تموم دنیای یه آدم نسبت بهشون نابود شه

بی تفاوت شدم نسبت به همه چی ، نسبت به خانواده ، .... ۲۵ همین ماه تولدمه و امسال برعکس هر سال خوشحال نیستم از اون روز به بعد از همشون متنفرم تقصیر من نیست تقصیر خودشون

۲۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۷
Maryam

سلام دوستان شب ۲ اسفندتون بخیر و شادکامی


من دهه هفتادی هستم و کلا خیلی به آدم ها و رفتارشون و کردارشون توجه می کنم و به خاطر می سپارمشون متاسفانه چیزهای خوب و به قول معروف دندون گیری از دهه ۶۰ های اطرافم ندیدم که کنارش یه کاش بزارم و پیش بفرستم به سمت آینده !!!! آخه من به قانون جذب به شدت اعتقاد دارم
اونایی که دیدم خیلی بی ادب و بی حیا بودند نه حرمت بزرگتر سرشون میشه ،  نه کوچکتر فقط یادگرفتند حرفشونو رک بزنند نه حرمت موی سپید دارند نه دست های چروکیده پدرشون  دارم به این فکر می کنم دهه ۶۰ ها که اینن وای به حال ۹۰ ها ۱۴۰۰ ها فکر کنم دیگه یه نون بردارند ما رو خوراک خودشون کنند !!!!

خیلی دوست داشتم بهش میگفتم بزرگی به انداختن صدا تو گلو و چهارتا فحش سرخ و سفید جلوی غریبه یا خیط کردن والدین پیش دیگران اما دهه ی هفتادی بودنم مهر سکوتمه نه میتونم نصیحتش کنم نه حتی تیکه ای بندازم فقط کاری که از دستم بر میاد تاسف بخورم همین خدا ببخشتشون

چیزی در بساط نداریم برای آرزوی کپی پیست بودن فرزندان آینده مان خدا نصیب گرگ بیابون هم چنین اولادهایی نکنه خدایا از همین جا اعلام بی جنبگی می کنم

میدونید هنر تو چیه ؟ اگر تونستی با ولوم پایین و شمرده و در کمال احترام به پدر و مادر خودت چیزی و تفهیم کنی هنره نه صدای کلفت

خدا به داد همه مون برسه سال ۹۵ هم داره نمور نمور تشریف می بره تا گیسشو به تاریخ گره بزنه



۲۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۴
Maryam
سلام دوستان

شاید این پست غم انگیزناک باشه

می رسد روزی که تمام وجودمان مدفوع موریانه ها می شود این زلمزیمبوها و برندها سرمایه کار اولادهایمان می شود و چیزی از این روزها چاشنی یک عصرانه در برزخ نمیشود فنجون ها یک به یک خیس می شوند و آویزان می شوند و فنجون مخصوص چای ما دستمال گریه های دگران می شود روزی  می رسد که پرده تراس را با حسرت می نگرند که شاید آن پشت ایستاده ایم باران پیش خاک مزارهایمان زور آزمایی می کند گل ها دست یک کودک کار خشگ پژمرده می شود و قاشق داغ به روی اندام کودک جا میگذارد و ما اندر فلک نالان حیرون می شویم
چرک روی لباس ها هم با شفاعت آب جوش پاک می شود نامه ی سیاه اعمال ما را چه کسی خواهد شست !!!!
ما زندگی نمی کنیم ما با یک قدرتی میان این جا و جایی که پس از سرفه خروارها خاک زندگی در آن سکنا می گزینیم زندگی می کنیم جک می خوانیم و انیستا و فالو هزارتا کوفت و زحرمار جمع می کنیم و شر و ورهای همو لایک می کنیم این شده زندگی ما میان یک دره عمیق لبخند می زنیم روی لبه تیغ توی تاکسی هم با علم به چرت و پرت بودن پست لاین و انیستا و .... نت می خریمو لایک می کنیم ساده چشم می بندیم روی گریه ها و قد کوتاه یک کودک که قدش به قر و اطفار ما نمی رسد ما خوابیم باید بیدار شیم و بفهمیم همان دست های سیاه یک کودک کار و لبخند پر دردش چاشنی غذای ماست در جایی که بهشت خطاب قرار می گیرد همان دست های کودک بشقاب ما خواهد شد نه پالتو ۶۰۰ تومنی و شال برند و ماشین و هیکل و صفت لاکچری که صرفا جهت قر و فرهامون سهم مون میشه شخصیتمون میشه اگر کودکی با دستان سیاهش و چشمان معصومش لایکت کرد بدون لایک زیری لایک خداست چه ساده دلخوش میشیم اگر با تمام قر و فرت لبخند رو زیر بارون روی لب یک دستفروش آوردی هر چند چیز کوچیک ازش خریدی لایک داری ، اگر لباس هایی که دیگه به دک و پزت نمی خورد و به جای انباشته کردن و نگهداشتن تا زمانی که سایز بچه ت شود به یک نیازمند دادی و کمر پدر از کار افتاده اش را راست کردی و عرق شرمو از پیشانی اش پاک کردی لایک کردی اگر روزی گذرت به گورستان افتاد و دختر یا پسری با چشمان بخیه شده و صدایی که روش صدا خفه کنه برای عزیزت روی مزارش آب ریخت و شست و پولی به او دادی و دلش خوش شد لایک داری اگر اضافه های غذایت را جلوی سگ یا پرنده ریختی لایک داری اینا لایک واسه لایک کپی پیست نکن چون هنر اصلی و کسی دیگه کشیده هنر نکردی خودت یک ایده شو که همه لایکت کنند کسانی که می بیننت و از همه مهم تر خدا لایکت کنه تو لایک هاتو نمی بینی اما خدا تعداد لایک هاتو می بینه
به نظر من همه آدما با لبخندهاشون ثروتمند و ارزش زندگی ما به دل خوشمون نه قر و قمیش هامون من هرگز به یک آدم پولدار حسادت نمی کنم و پشت چراغ قرمز به ماشین هاشون خیره نمیشم من به زن و شوهر عاشقی می نگرم که عاشقانه پیش هم ند و شادند پول کسی را هرگز لایک نخواهم کرد من صحنه ای دیدم توی یک چهار راه اون فقط لایک داشت پسری با چه قر و فری تمام دستمال های یک کودک دستمال فروش را خرید کودک گفت : این همه دستمال را میخواهی چه کار ؟ گفت : تو چیکار داری کودک همه ی دستمال ها را در حالی که نگاهش به داشتبرد مرد جوان بود داد و مبلغی را به او داد و پسرک گفت : زیاده عمو مرد گفت : نوش جونت و از محل دور شد اون لایک داشت اولین لایک و خدا داد و دومی من و مردم شهر ، امسال هم گذشت چند تا لایک گرفتی ؟؟؟؟ چند کیلوبایت فالو واسه اون دنیات جمع شد !!!! لایک جمع کن تا دیر نشده این سرما ست و لایک کنندگان حاضرند دست سیاهی را بگیر شب عید
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۶
Maryam

سلام دوستان شب اول اسفندی تون به خیر و شادکامی

امیدوارم امروز اول اسفند آخرین ماه سال جاری به خوبی و پر انرژی شروع کرده باشین و حسابی با خودتونو دنیاتون دو دو تا چهارتا کرده باشین آماده دلجویی و حلال کردن و پیش فرستادن یه دنیا انرژی مثبت واسه سال آینده سالی که قرار روزاش خاطره بشه واسمون بشه

اما من امروز صبح حالم خیلی میزون نبود نمیدونم از سر سادگیم یا هر چی خوب نبود از بعضی حرکت ها و رفتارها ناراحت شدم دقیقا از چیزی که می ترسیدم روزگارم شد

اون سیاست که لازمه زندگیه ندارم ، ساده م ، با همه یه رنگم اما باید تغییر کنم و واسه تغییر دیر نیست

واسم سوال ؛ دیگران چه جوری یه کاری و انجام میدن تا اون بقال سر کوچه هم می بینه و تشکر می کنه اما یکی خودکشی هم کنه دیده نمیشه ؟ تفاوت این دو تیپ شخصیتی چیه ؟ مسیله عزیز دور دونه گی یا چی ؟ یا سیاست خاص !!!

امروز واسه آینده تصمیمات بدی گرفتم کلا دنیام عوض شد !!!! نسبت به همه چی حسابی دلم واسه خودمو امثال خودم سوخت ، تصمیماتم حالمو بد کرده تا خلافش بهم ثابت نشه ازشون برنمیگردم :-(




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۵
Maryam
سلام دوستای عزیزم شب سرد ۳۰ بهمنی تون بخیر و شادکامی
صبح که از خواب پاشدم داداشم گفت برف اومده نگاه کردم دیدم عه راست میگه گفتم چرا صبح دوست نداشتم از زیر پتو بیرون بیام نگو برف اومده ، نازی ( کاسگو) هم قفل کرده بود رو اسم من مریم ،  مریم ، چیکار کردی تو آع ، آع ، آع ، بخواب ، بخواب یکی نبود بگه آخه تو منو صپا کردی من بدبخت که خواب بودم ، مادرم هنوز پهلوش درد می کرد و صبحانه رو خوردیمو من مشغول شستن ظرف ها شدم نمیدونم چه حس بدیه شب فازش نیست ظرف بشورم و صبح ها می شورم و خواهرم تماس گرفت حال مادرمو بپرسه و مادر گفت حالم خوب نیست هنوز درد دارم و اونم گفت الان زنگ می زنم ببینم دکتر هست که بود و تماس گرفت گفت چند دقیقه دیگه میام باهم بریم دکتر و ساعت حدودای ۱۰:۳۰ اومد و دکتر رفتند و فرستاد آزمایش و سونو  که شکر خدا طبقه بالاش آزمایشگاهه و انجام دادن و یک ساعت دیگه آماده میشد اومدن خونه ناهار خوردیمو تلفن چی شدم  واسه سونو اونجایی که خود دکتر گفته بود زنگ زدم که ظاهرا ارث باباشو خورده بودم خبر نداشتم خلاصه ۱۱۸ تماس ، ۱۱۸ تماس ، ۱۱۸ تماس خسته شدم اقدر زنگ زدم و بر آن شدیم که تشریف ببریم همون جایی که دکتر گفته بود و حاضر شدیمو تاکسی سوار شدیم رفتیم ‌و دیدیم منشی ها و اپراتورهاش کلا یه چیزیشون میشد انگار نه انگار که ما وایستادیم داشتن باهم بلند بلند بحث می کردن من و مادرم رفتیم رو صندلی نشستیم و بالاخره رضایت دادن و خواهرم تونست چارتا کلام صحبت کنه و گفتند یه ساعت دیگه انجام میشه دکتر نداریم و خواهرم گفت اورژانسی و نمیتونه مادرم بشینه و اونا هم زنگ زدن طبقه بالا که دکتر فلانی هست یا نه که خدا خیری بود و گفت برید بالا رفتیم بالا مریض نبود و گفت : آب خوردید؟ مادرم گفت : نه و شدم سقاش و با ۵ تا لیوان آب راهی سونو شد و اومد و خداروشکر مشگلی نداشت و اومدیم بیرون خواهرم جایی کار داشت از ما خداحافظی کرد و ما هم تاکسی گرفتیم و خونه اومدیم و ساعت ۵ عصر دکتر میومد و باید می رفتیم نشون میدادیم تماس گرفتم گفت دکتر نیومده و ۵:۳۰ بعد از یه چای با مادر رفتیم و نشون دادیم سه تا دارو داد و خونه اومدیمو سونو رو خونه گذاشتیم و با مادر رفتیم پیاده روی ولی انصافا هوا سرد بودا در حد ریزش اشگ ولی رومونو سفت کردیم رفتیم یه چیز تعجب انگیزناک !!!! ماهی قرمز اومده !!! و یکی دوتا تنگ انتخاب کردم دونه ۱۴۰۰۰ تومن با زلمزیمبوش بدون زلمزیمبو ۷۰۰۰ تومن تصمیم داریم واسه عید امسال تنگ ماهی بخریم و نمیدونم چرا تونیک های امسال خیلی بی خود شده و به چشم آدم نمیاد نمیدونم چرا و واسه شام هم سور و سات ساندویچ خریدیمو تشریف آوردیم منزل و شام خوردیم و همچنان سوز میاد
این بود اولین پست روزانه من


۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۸
Maryam